محمد پنجشنبه 14 شهریور 1387 11:09 ق.ظ نظرات ()

ماهی دیده می شود همه اش پرهیز

پرده اول:

رمض... بارانی پاییزی... بارانی شوینده... بارانی كه به گاه پاییز می آید و گرد و خاك و غبار را می شوید، آبی آسمانی كه غباروبی می كند! و رمضان از ریشه معنوی رمض است. موسمی برای غباروبی.

 

پرده دو:

در مسجد كنار ستونی به جماعت ایستاده ام. بین من و دیگری ستونی سنگی ایستاده است. فتوی فقیه این است كه ستون خودش یك نفر حساب می شود و صف های جماعت را به هم پیوند می دهد.

 

پرده سوم:

گفت كارت چیست؟ گفتم مثلا عكس می گیرم. آن را تغییر می دهم. رویش می نویسم و می فروشم. لبخند می زند و و به تسبیحش ادامه می دهد. لبخند هنوز بر لبانش اقامه شده است و نیم نگاه هایی كه به من می اندازد دلم را گاه خنك و گاه الو می دهد.

 

پرده چهارم:

گفت می آیم و هیئت وزیران را عوض خواهم كرد. حكومتی كه بخواهد انسان برخاسته به حق تربیت كند باید وزارت تقوی و وزارت حق و وزارت ادب داشته باشد. باید وزارت اقتصاد را به وزارت رزق و روزی، وزارت رفاه را به وزارت ابتلاء، وزارت آموزش و پرورش و علوم را به وزارت ادب، ... تغییر دهد.

آنگاه وقتی از محصلی پرسیدی می خواهی كنكور كدام رشته را بزنی بگوید می خواهم مهندسی نفس بخوانم و وقتی از او پرسیدی آخرش چه كاره می شوی به جای برق_كار بگوید می خواهم پرهیز_كار بشوم.

 

بی پرده:

رمضان است. شب قدر دارد. سیصدو شصت و شش روز را باید خوب بیدار می ماندم مثل ستون مسجد و لبخندها و اخم های مربی را جدی می گرفتم و به انسان در حال اقامه فكر میكردم تا وقتی می پرسیدند روزه ای می گفتم آری.

ماه رمضان است و من روزه نیستم. گرسنه ام. خیلی هم تشنه ام. صبح ها هم بی خواب می شوم. بد خواب می شوم. برنامه ام به هم خورده است. بی نظمی وارد زندگی ام شده است.

اما استاد می گوید انقلاب یعنی این. یعنی دردی كه خودت هم نمی دانی چه می شود ولی همه چیز به هم می خورد. چون تا همه چیز به هم نخورد نظم جدید ساخته نمی شود.

تا نظمی كه فكر می كنی خیلی مهم است از هم نپاشد نظمی كه حقیقی است و مربی تو برای رشد تو آن را ترتیب داده است وارد زندگی ات نخواهد شد.

در این ماه پرهیز كار باش. بپرهیز. ابا كن. دوری نما. فاصله بگیر. از هرآنچه كه فكر می كردی خیلی مهم هستند كمی با اخم و شك به آن نگاه كن. كمی اجازه بده نظمش به هم بریزد. شاید همین صورتك خوش ظاهری است كه تو را از تو دزدیده است. شاید همین است كه فطرتت را با چادری سیاه پوشانیده است. گوش ات را سنگین و چشمت را نابینا و قلبت را سنگین فهم كرده است!

به هم بریز و اشك سردی بر آن بباران. بگذار این باران پاییزی آن را آب دهد.

و خلقنا الانسان فی كبد...