محمد یکشنبه 20 مرداد 1387 11:08 ق.ظ نظرات ()

نیمیم ز بی خیالی و. نیمیم ز بی امامی... همه وجودم از بی سرچشمگی افسرد و مرد و به جاهلیبت گذشت عمرم... آقا.... کاسه ای معرفت... جرعه ای ادب.. پیاله ای فیض حضور ... ادرکنی یا مولا.. العجل... الساعه...

می رویم. می آییم. می خندیم. می گوییم. می بینیم. می شنویم. می خوانیم. مثلا می دانیم. بالا و پایین و چپ و راست می کنیم. تحزب راه می اندازیم. تز و نظریه می دهیم. مسئولیت تعریف می کنیم و تکلیف می گزاریم. نتیجه می طلبیم. برنامه ریزی می کنیم. برنامه سازی می کنیم. تصمیم می سازیم و تصمیم می گیریم.

سیصدو شصت و پنج  روز که گذشت از آن روز و رسید ماه به نیمه خودش در شعبان!!! آنگاه دست به آسمان بلند می کنیم و اشک مانندی جاری می کنیم و به دعوت مداح مسجد همه با هم می خوانیم:

الهی عظم البلا و برح الخفا و انکشف الغطا و انقطع الرجا...

-

یک روز؛ تنها یک روز  می گذرد. شیرینی ها که خورده شد و خواندنی ها که خوانده شد، بلند می شویم از فردا. همان تصمیم ها و همان برنامه ها و همان عزم ها و همان امیدهای پفک نمکی را از سرذ میگیریم. آقا کجایی؟!

خیلی شبیه دعوت دایی به سفررفته مان است نه؟!

عظمت بلایی که فقط یک روز و آن هم چند ساعت نمایشی به انجام رسد و به دعای فرجی، آتش شوق خاموش شود، شایسته "امام هزار سال به غیبت رفته" است انصافا؟

عظمت بلای غیبت امام در کدام گوشه دلمان به خواب رفته است؟ پرده دری حاصل از در حجاب بودن از امام کجاست؟ کو آن قطع امید شدنمان از هر سو، وقتی برای خریدن حتی نان سنگگ هم از دادن سلام روغن دار به نانوا برای پارتی بازی دریغ نمی کنیم؟

آقا جسارت است. اصلا نمی دانم من به امامی که فقط صبح های جمعه نیازمندی ام را به او احساس می کنم چه ضرورتی دارم؟ فقر من به امامی که تنها به یک روز از هفته های زمینی مان درک می شود اصلا چرا بلا به حساب می آید؟

آقا جان جسارت است، بیشتر به نظر می آید که در ویترین بازی روزانه مان یک جای خالی پیدا شده است که آن را هم با یک روز با "آقا بیا" و یک روز با "آقا نیا"  پر می کنیم. حق بده به ما که وقتی امام و امامت و ولایتش را قبل از تولد و بعد از تولد نفهمیم و ندانیم، ضرورت درک حضورش را نیز در زمان بین تولد تا مرگ نیز نخواهیم لمس کرد و وقتی ضرورت سرپرستی شما را درک نکردیم چه فرقی میکند که زنده باشیم یا مرده!!!

زندگیمان آقا مثل مرگمان و مرگمان نیز مثل بی زندگیمان می شود.

آقایی که چشمه حیات نشد و چشمه حیاتی که دستمان را از جاهلیت کوتاه نکرد، آنی نیست که صبح های جمعه دنبالش ندبه میکنیم و چون دعایمان برآورده نمی شود در وجودش شک می کنیم! ما چیز دیگر را می خوانیم و امید گشایش از کس دیگری داریم و همین است که دستمان از دامنتان کوتاه شده است. سالها غیبت ما از درک حضورتان عامل بی ادبیمان شده است. دعایمان مستجاب نیست چون مضطر نشده ایم!!!

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

آقا، شما رفتید. لبخندمان باقی ماند!!! زندگی مان چرخید!!! دلمان خوش بود!!! آبمان و نانمان و همه کمبودهامان سیر بود!!! زندگی می چرخید!!! میز داشتیم!!! اهل تمیز بودیم!!! دعا می خواندیم!!! گریه می کردیم!!! می دانید چرا آقا؟؟؟

چون امام شناس نبود این دل...

چون صاحب نمک نمی شناخت این نفس سرگرم شده...

آقا، دلمان مرده است، چون زندگی مان زندگی جاهلی بیش نیست. به لب رسید جانمان از این امیدهای الکی که اجازه نمی دهند یک روز بی تو بودن و دردناکی بی تو بودن را درک کنیم. صبرمان به غارت لشگر خوشگذرانی و خودسری مان رفته است. خود_خواهی و خود_ پرستی را تا آنجا رسانده ایم که حتی فرج تو را برای راحت شدن خودمان از گریه های کم بهانه خود می خواهیم.

آقا وقتی اینجا تورم می شود و باران نمی بارد و برف کم می آید و محصول کم برداشت می کنیم، نمی خوانیم که الهی و ضاقت الارض و منعت السما، بلکه می رویم سراغ مجلسیان را می گیریم تا بروند و وزیر بازرگانی و رئیس جمهور را استیضاح کنند!

آقا... آقا جان... ببخشید برما جمعیت زنده کش مرده پرستی که مرثیه کم آورده ایم و مدح نداریم و ساز و آوازی نو برای خود می خواهیم و همه این عقده ها را سر شما خالی می کنیم. شما سرچشمه و منبع حیات و معدن رحمتید. شما به غیبت ما از حضورتان چاره ای کنید.شما دستی برآرید و همتمان را برانگیزید. شما برای فرج ما گریه کنید و ندبه کنید و دعا کنید و دعای فرج بخوانید. شما مولایی کنید و بندگان در بندتان را که _ نه آگاهانه که غافلانه"_ظلمت زده ظلم ابلیس عیان و نهان" شده اند و شما را به فراموشی سپرده اند ، برهانید...

آقا... انهم یرونه بعیدا و نراهم قریبا...

چند طلوع سرخ و بی روح و بی امام و بی ولی و بی سلسله سالار از این هفت روز جمعه بی حضور و بی ادب حضور هر روزمان مانده است؟