محمد چهارشنبه 22 خرداد 1387 11:06 ق.ظ نظرات ()

بساز و برو بالا.. آنقدر بالا كه موقع پایین افتادن از صدای تركیدنت جشن آغاز  حكومت حق را اعلام كنیم

آدم هایی هستند كه خودشان را محور خلقت می دانند. اصلا آفرینش برای اینها است و بقیه طفیلی و خدمتكار اینها آفریده شده اند. همه باید تابع اینها باشند. گفتارشان با من شروع شده و به من ختم می شود. من حاكم است و من رهبر است و من قاضی است. همه چیز در خدمت من است و جالب این است كه این من به هیچ چیز پاسخگو نیست و همه چیز را در برابر خودش پاسخگو می خواهد. من را كه از قاموس زندگیشان حدف كنی هیچ باقی نمی ماند. این من ها در طول تاریخ رشد كرده اند و تمدنی برای خودشان ساخته اند. اگر آنروز مدینه ای كه بوی هدایت در آنجا پیچید اشارتی به این قوم شده است اكنون حكومت جهانی دارند:

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ یَعْلَمُونَ ﴿بقره 13﴾

and when it is said to them: believe as the people believe they say: shall we believe as the fools believe? now surely they themselves are the fools, but they do not know

اسارتی بدتر از این نیست كه آدم تكیه كند به چیزی پوچ و میات تهی. نه تنها میان تهی كه تهی از وجود. بی ثبات. وهم و خیال. تكیه كردن به وهم و خیال چه چیز را می ماند. شاید به اسب سواری كودكی كه چوب را میان دو پا قرار داده و فرس چابك در خیال سوار شده است! همین كودك است كه وقتی بزرگ شد و كوچك ماند آنگاه كه ذهن انبوه داده ها را حمالی می كند خیال می كند كه عالم را فهمیده است و پادشاه عالم شده است.

آدم های متكبری كه دنیای خیالی خود را در اطراف خودشان عینیت داده اند و در اوج قدرت خود كلانشهرهای امروزی را ساخته اند.

لطیفی می گفت: خدا روستا را و انسان شهر را و شاعر آرمانشهر را آفرید. در این میان جستجو كن كه كلانشهر را چه كسی آفرید؟ كیست شایسته تر از شیطان كه نفوس اماره را به امامت خویش به عصیان جماعت اذان خواند و جمعی را به دور اغوای خویش رقصان كند؟

همان هایی كه آنگاه كه بر آنها گفته می شود بیایید به روستاهای خود برگردیم، می گویند مگر ما سفیهیم؟ مگر ما متحجریم؟ مگر ما كج فهمیم؟ مگر ما از قافله توسعه دور افتاده ایم؟ مگر ما عقب مانده ایم؟

آری همان ها خودشان سفیهان و متحجران و كج فهمان و از قافله رشد و تعالی دورافتادگان و عقب ماندگانند كه مسیر انگشت اشاره تولد تا مرگشان را نمی بینند و در لولیدن در تمنیات ارتفاع گرفته كلانشهرها همسایه های برهم سوار شده می شوند.

همان ها هستند كه كم دانی را دانش نام نهاده اند و اسب غرور كم فهمی را مركب خویش ساخته و در طغیانی دسته جمعی شهر كوران را ساخته اند. این شهر به كجا خواهد رسید؟ همراه شدن با این شهر به كجا می انجامد؟ به آداب این شهر ایمان آوردن چه پایانی دارد؟ آداب این شهر كه طوافش با اقتصاد مسموم آغاز می شود و با سجده بر همدیگر و عبد منیات شدن توسعه می یابد به كدام حج ختم می شود؟