محمد چهارشنبه 8 خرداد 1387 05:05 ق.ظ نظرات ()

در ره منزل لیلی كه خطرهاست در آن ... شرط اول قدم آن است كه مجنون باشی...

اگر "یا ایها الانسان انك كادح الی ربك كداحا و ملاقیه" حق است...

به این فكر می كنم كه...

یك همسفری چگونه شكل می گیرد؟

 

پیاله نوشت اول:

آیا می توان برای همسفر شدن با كسی برنامه ریخت؟ یا كسی را برای همسفری پرورش داد؟ چه كسی همسفران را پرورش می دهد؟چه می شود كه دو نفر در یك سفر همسفر می شوند؟

آیا می توان همسفر بود و دو سفر متفاوت با دو جاده متفاوت را با هم سپری كرد؟ آیا می توان كسی را از راه به در برد و در گوشش نغمه و افسانه جاده نرفته را خواند و او را خواب كرد و او را همسفر خود ساخت؟

آیا می توان به خاطر كسی راه خود را عوض كرد و همسفر او شد؟ آیا این كار درستی است؟ ارزش همسفر شدن به چیست؟ آیا می توان خود را به گونه ای جلوه داد و با كسی همسفر شد؟ آیا تا نیمه راه می توان همسفر شد؟ چه ضمانتی است برای همسفر شدن با هم؟

 

پیاله نوشت دوم:

به این فكر میكنم كه همسفری چگونه شكل می گیرد؟

ترمینال اتوبوس جای قشنگیست. ازدحام مسافران و كثرت ماشین ها و تعدد راه ها... رانندگان متفاوت و مسافران رنگارنگ...

_ سوار كدام اتوبوس خواهی شد؟

_ اتوبوسی كه مرا به مقصدم برساند.

_ آیا اتوبوس و مقصدت را به خاطر یك مسافر و همسفر شدن با او حاضری عوض كنی؟ چرا؟ آیا می توان مقصد را به خاطر رنگ و روی یك مسافر عوض كرد و تغییر داد؟

 

پیاله نوشت سوم:

به این فكر میكنم كه همسفری چگونه شكل می گیرد؟

سفر زیباست. خودش برای خودش زندگیست. زندگی یك سفر است. مقصدت را باید خودت بیابی . به آن برسی. باید مقصدت را بششناسی. بیست و چند سال وقت داری برای یافتن مقصدت... مقصد را كه یافتی باید راهش را بدانی و اتوبوسش را...

شاید قبلا همسفری داشتی.. قبل از آنكه سفری باشد!!!

اما اگر تنها بودی نمی توانی كسی را به زور همسفر خود كنی. این ظلم است. ظلمی آشكار...

سه چیز را گفت مولا كه پنهان بدار...

ذهبك و ذهابك و مذهبك

سفرت را و پولت را و آئین و مذهبت را...

شاید همسفری نداشته باشی... تنهایی ات...

و شاید اگر كه سوار شدی همسفری در كنار صندلیت سالهاست كه جا رزور كرده است. تنهاست.. تنهایی... او نیز برای خودش داستانی دارد... هر كس برای خودش داستانی دارد. هر مسافری برای خودش داستانی است...

آیا برای همسفر شدن همداستانی لزومی دارد؟ شاید. اما... نه ...

داستان گذشته زیباست. اما آنچه مهم است عزم سفر است... و مقصد و و مسیر و طی طریق... با همه ابهامش... با همه خوف ها و رجاهایش...

آیا برای تفریح سفر میكنی؟

آیا برای ملاقات فردی مشترك همسفر شده ای؟

یا نه... در جستجو هستی و دنبال چیزی می گردی و سفر میكنی؟ این آخری عجب همسفریست.

نمی دانم آیا اینها خستگی راه را می فهمند یا نه؟ آیا شب خوابشان می برد یا نه؟ آیا هیچ پیچ و خمی از جاده آزارشان می دهد یا نه؟ آیا این دو همسفر به كوله پشتی ها و محتویاتش گیر می دهند یا نه؟ آیا رنگ و روی شلوار و پیرهن آزار دهنده می شود یا نه؟

 

پیاله نوشت چهارم:

به این فكر میكنم كه همسفری چگونه شكل می گیرد؟

و یادم نمی آید كسی را به خاطر كوله پشتی اش همسفر خود كرده باشم.

چه خنده دار است كه كوله پشتی كسی را بگردی و اگر در كوله پشتی اش لوازم دلخواهت را یافتی با او همسفر باشی!!!

مردم ... خیانتی كه شده است را می دانید؟

گرانی؟ نه؛ بی خانمانی؟ نه؛ میزو مقام و پست؟ نه؛ زمین و دام و كشت زار؟ نه؛

می دانید؟ نه؛

راهمان را گرفته اند... راهمان را و سفرمان را...

بی سفرمان كرده اند و یكجانشینمان كرده اند...

سفرمان را دزدیده اند...

بی همسفرمان كرده اند...همجانشین قالبمان كرده اند.

آی بی همسفران از سفر گذشته یاد آرید...

 

پیاله نوشت پنجم:

زیبایی سفر به این است كه سفر، همسفر را می سازد و به همراه دارد. هیچ همسفری سفر نمی آورد. بازیست. تا مسافر نباشی همسفری نخواهی داشت.

بگیر و بخواب...

راحت باش...

خواب هم زیباست!!!

 

پیاله نوشت ششم:

قسم خورده ام از كنار هیچ خوابی با محبت رد نشوم.

به آن می تازم ... به آن دنیای زینت اندود وهمی!!!

و بیداری را هرچند اگر دردناك ولی سازنده باشد هدیه می دهم.