محمد یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 05:05 ق.ظ نظرات ()

همسفرم چه می كنی؟؟؟‌می مانی یا می روی؟؟؟ می مانیم تا بپوسیم یا می رویم تا شكوفه كنیم و بروییم؟؟؟؟ كمر به همت زراعت خواهیم بست و قلب سلیم و دین میبین را خواهیم یافت و به امامت خورشید و مولای باران قد قامت الصلاه را خواهویم نوشید یا خواهیم خفت و فراداهای پشتی را در خلوت های نفسانیت قراات خواهیم كرد؟؟؟ امید به كدام شكوفه خواهیم بست؟؟ راه دور و فرصا اندك است ؟ می مانی یا می روی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همسفرم و همراهم...

سلام و امن و امان خداوند بر وجود زمین تا آسمانی ات.

بر وجود خاكی ات كه هر آنچه به دست می آوری و زیور اخلاق و رفتار و انگیزه هایت می كنی، وجودی از نور را در آنسوی خاك و در فراتر از زمان برای روزگار بعد از قیام قیامت و فرا رسیدن ساعت می سازد.

آنگاه كه چهره ها بی نقاب عیان میشوند و آدمی با آنچه فرصت داشت بر روی زمین؛ تا بسازد برای این زمان بی زمان و ابدی و جاوید، روبرو شود و حقیقتا همه آنها را مشاهده كند.

سلام و امن و امان الهی بر همه وجودت،‌ برای سربلندی و سفید رویی در روزی كه سرها همه به زیراند و شرمسار؛

از زشتی و كوتاهی و قصوری!!!

كه در مسابقه بزرگ روی زمین، از تولد تا مرگشان، فرصت داشتند تا هر چه خوبی و خیرات و نیكویی و عمل صالح و پاكیزه و یكتوست جمع كنند و بفرستند به عنوان آذوقه...

برای "یوم لا ینفع نفس و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم".

the day when neither wealth nor sons shall benefit

روزى كه هیچ مال و فرزندى سود نمى‏دهد. مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بیاورد.

شعرا 88

همسفرم و همراهم...

وقتی چشمانم را خیره می كنم و دقیقتر و تنگ تر و ریزتر نگاه می اندازم به ریزترین حركات این زندگی كه در اطرافم در حال گذر است، تا مگر نشانه ای از فهم این واقعه بزرگ را ببینم و بیابم و كشف كنم و از آن الگو گیرم، دریغا و دردا !!!

وقتی گوشهایم را تیزتر میكنم و با حساسیت ویژه ای تمام حواسم را جمع می كنم تا مبادا حرفی از زبان آنان خارج شود كه گویای هراس و برنامه مندی آنان برای این روز بزرگ و عظیم باشد، كه نكند از گوشم به در رود و بی بهره از كنارش رد شوم، اما... دریغا و دردا... دردا و دریغا !!!

همسفرم و همراهم...

چه چیز آماده شده است برای "یوم لاَ یَنفَعُ نَفْسًا إِیمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْرًا ".

n the day when some of the signs of your lord come, no soul will be benefited by its belief had it not believed before or earned good in its belief

روزى كه پاره‏اى از نشانه‏هاى پروردگارت [پدید] آید كسى كه قبلا ایمان نیاورده یا خیرى در ایمان آوردن خود به دست نیاورده ایمان آوردنش سود نمى‏بخشد

انعام 158

آنگاه كه لیستی از نداشته هایم را روبرویم قرار می دهم تا برای هر روزم برنامه ای بنویسم كه نداشته هایم كم و دارایی ام افزون شود، همواره قلب سلیم را كم می آورم و آن را در بلندای نقوص خویش می یابم، دریغا و دردا...

همسفرم و همراهم...

با خود فكر می كردم، زمانه ما كه هزار عنوان برایش نوشته اند و صدها برچسب بر آن چسبانده اند تا زینتی باشد برای همایش ها و كنفرانس ها و بهانه ای باشد برای راه اندازی سازمان های عریض و طویل جهانی و مرهمی باشد برای "درد بی قلب سلیمی"؛ واقعا چه زمانی است؟

قرن بحران است اما كدام بحران؟ بحران آب یا گندم؟

بحران نفت یا سوخت؟ بحران شكر یا نبات؟ بحران جنگ یا بیماری؟

بحران ایمان است و اخلاق... اما كدام ایمان و كدام اخلاق؟

راستی همسفرم، به بزرگی دردی فكر می كنم كه با ایمان و اخلاق آدمی به كج راهه رود و این درد بزرگیست برای ما، كه عمری را صرف ایمانی كنیم كه خیری در آن نباشد. به اخلاقی ملبس باشیم كه حسنه ای و فضیلتی نداشته باشد. سالها مشغول سجده ای باشیم كه به جای الله بر بتی سجده می كردیم كه چه بسا خودمان بودیم... خودخواهی مقدسمان... خود مقدس بینی زیركانه و نامحسوس خودمان...

راستی همسفرم... حس می كنم زندگی با همه زیبایی اش، با همه دلربایی اش، با همه نعمت و لطافتش همه آن زمانیست كه یا خواهیم رویید یا خواهیم پژمرد. یا شكوفه خواهیم زد یا بی آب و باران و نور به خاك خواهیم افتاد... زندگی با همه عطش و تعلقی كه به آن داریم و حاضر نیستیم از آن دل بكنیم سخت است و نیاز به هوشیاری مدام دارد. برای همین است كه فكر میكنم زندگی بیشتر از آنكه شبیه چیزی باشد و میازمند چیزی دیگر، زندگی فرصت جهاد است و تازه جهاد نیز از كلاه های گنده ایست كه سرمان گذاشته اند!!!

همسفرم .. همراهم... هم بال و پر پروازم...

بیا فكر كنیم و مقایسه كنیم حال همراهان پیامبران، محمد امین را آنگاه كه از چكاچك شمشیرهای برهنه برگشته بودند و فكر تقسیم غنایم لحظه ای آرامشان نمی گذاشت. آنگاه كه پیامبر فرمود مرحبا به قومی كه از جهادی كوچك و خرد و ریز و اندك و اصغر برگشتند و راهی جهادی بزرگ و سترك و پهن و عظیم و اكبرند.

چه می یابی از این قیاس نورانی... از عطری كه مشامت را می گیرد كدام راه را پیش چشمانت می بینی؟ گوش ات به كدامین زنگ جرس سو می گیرد و تیز می شود؟ راستی آیا تو نیز با من هم فكری كه تیزهوشی بزرگی می طلبد تا جهاد و سنگر و میدان و دشمن و دوست را از هم بشناسی و از هر لباسی كه باشد بیرون بكشی و جهاد اكبر را با اصغر گم نكنی و اشتباه نگیری و آنگاه كه باید می نشستی برنخیزی و انگاه كه باید قعود میكردی و قدم تا می كردی و زمین را بستر خود می ساختی بلند نشوی و قامت علم و سینه پهن نكنی؟؟؟!!!

همسفرم و همراهم و هم بال و پرم...

راه طولانی و آذوقه ها كم است...

زمان اندك و باقی مانده نا امن و نامعلوم است!!!

كدام سوت پرواز ما را به خود خواهد خواند و پایان را اعلان خواهد كرد؟ گریه ناك ترین خنده این است كه با همه این اوضاع و احوال، باز هم سر از خفتن نگیریم و برنامه های امروز و فردایمان را برای دوره ای كوتاه بنویسیم. زشت ترین كار این است كه قدم در قدم گاه های كوران بگذاریم و نور را به تاریكی بفروشیم و سوت و كف امروز را بهای احست و سلام و درود و مرحبای فردای جاوید كنیم...

هم قدم و هم سفرم ....

چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟

كدام راه را بر می گزینی؟

تن و جان و روح و روان و وجودت را بنده كدام آرمان می سازی؟

خویش را به كدام ارزش و كدام مكتب و كدام قرائت می فروشی؟

بهای خویش را چه انتخاب كرده ای؟

بازار گرمیست... سخت گرم... كالاهای وجود را عیان و رنگین و براق كرده اند و سر هر كوی و برزن به فروش گذاشته اند... فرصت فروش است ... برای ما نیز فرصت فروش است... اگر نفروشیم داستان ما نیز همان یخ فروشی خواهد بود كه نفروخت و آب شد... عمر می گذرد و یخ هایمان هر روز آب تر می شوند...

كالایت را چگونه و كجا خواهی فروخت؟؟؟

قرات باب رحمتك بید رجائی

قرات باب رحمتك بید رجائی

قرات باب رحمتك بید رجائی

...

..

.