محمد شنبه 31 فروردین 1387 02:04 ق.ظ نظرات ()

دل خوشند مادران و پدرانی كه فرزندانشان را به دست زمان و زمانه می سپارند تا برایشان جگر گوشه تربیت كنند...

آدم ها چگونه زندگی ای را می خواهند؟

از من كه بپرسند می گویم این ریشه ای ترین سوال انسان است. حتی ریشه ای تر از آن سه سوال یا شش سوال فلسفی كه فیلسوف را از دیگران جدا می كند. دلیلش هم ساده است. چون سوال از چگونگی زندگی است كه چراها را در دلش برمی افروزد.

 

پیاله نوشت اول:

انسان معاصر، دوره های مهندسی زیادی را گذرانده است. از دل ویران كردن و ساختن هایش،‌تجربه سازندگی را آموخته و از آدمی یك مهندس تمام عیار برای ساختن بناهایی برای زیستن، نقلیه هایی برای جابجا شدن، لوازمی برای رفاه و آسودن و ... تربیت كرده است. هیچ ایراد و عیبی بر این انسان وارد نیست كه از كمترین حد خلیفه الهی انسان همین است.

اما، اینك آدمی با گذر از دوره های مهندسی فیزیك، مهندسی متافیزیك را نیز سپری می كند. تجربه های شگرف انسان در مهندسی اجتماعی و فرهنگی، حكایت از مهندسی علوم انسانی را دارد. مهندسی ای كه برای خیلی ها خنده دار است و غیرقابل قبول ولی چه می شود كرد با آن خروجی ای كه امروزه این رشته های مهندسی بیرون می دهند.

 

پیاله نوشت دوم:

آدمی در گذر از دوره های مهندسی رو به كجا می رود؟ مهندسی زیست و حیات؟ مهندسی ساختن خانه ای كه خانه هایی را در كنارش می سازد و بهینه می كند!‌ مهندسی ساختن خانه ای كه آبادی ای را می سازد كه امروزه شهر نامش گذاشته اند! مهندسی خانه ای كه دهكده جهانی زیبا و رو به راه فردا را می سازد! این رشته مهندسی را كدام دانشكده تدریس می كنند؟

 

پیاله نوشت سوم:

همین جاست. همین نزدیكی. بغل گوشمان. در یك خواسته كوچك مادر. در یك درخواست خنده دار و مسخره پدر. در دستگیری از یك خاله افسرده و عموی دلمرده و همسایه ای زمین گیر شده. اجابت محبت برای یك دوست. دعوا نكردن سر بیست و پنج تومنی كرایه تاكسی. آرام گذشتن از كنار بوقی كه راننده بغلی با بی حوصلگی و عصبانیت برایتان نواخته است. گذشتن از جواب های الكی و زوركی استاد كه با زور سر كلاس حاضر شده است و برای زدن كارت و دریافت حقوق اضافه كاری برای جبران كرایه خانه و اقساط ماشینی كه به زور زن و بچه اش برای كم نیاوردن در جلوی دیگر همكاران فامیل خریده است لحظه شماری می كند. هدیه دادن لبخند به آشنایی غریبه كه كثرت غم مجال محبت برایش نگذاشته است.

همینجاست. همین بغل گوشمان. ولی وقتی آدمی دشمنی مبین و آشكارا دارد همه این ها می توانند قلب شوند. منحرف شوند. خیلی ساده می توان از كنار این ها رد شد. با یك جمله ساده. "آقا با این ها كه نمی توان تمدن ساخت". افسوس كه این صدای آشنا همیشه گم است و نا آشنا می نماید.

 

پیاله نوشت چهارم:

آنگاه كه محمد امین_ درود خدا بر او و بر خاندان یكی از دیگری بهترشلوای رسالت تمدن انسان ها را به دوش گرفت به او می گفتند: "انه لمجنون"

شاید هنوز زمین و زمان آنقدر بالغ نشده است كه بتواند جنون و حق را از هم تمیز دهد.

 

پیاله نوشت پنجم:

عجیب است كه امتی سربه زیر، مولایی رو به آسمان را چگونه سزند؟! عبای وحدت با صدای فرهاد دارد زنگ می زند توی گوشم و قلبم را محزون می كند. هنوز توی عبای وحدت جا هست بیش و كم!!!

داد بزن محمد ... داد بزن محمد... بیداد ما را داد بزن محمد