محمد سه شنبه 20 فروردین 1387 11:04 ق.ظ نظرات ()

پرستوی راهنمای من ... دوستت دارم ...

بسم الله الحی القیوم

سلام آ سید مرتضی...

صدایم حتما كه آشناست.

از آن قبرستان نشینان عادات سخیفم.

خوب كه می شناسی. دایره ات را كه هی بزرگتر و وسیعتر می كردی جا ماندم. خوب بچه بودم و مشغول درس و مشق. آرزوی مهندس و دكتر شدن كه نمی گذاشت روایت فتحت را ببینم. از آن روز فقط صدایت را یادگار دارم. بی تعارف بگویم كه صادق بودن را از تو یاد گرفتم. وقتی هم كه روی آن مین رفتی و گفتند سید شهیدان اهل قلمی،‌باز هم دو هزاری ام نیفتاده بود. اصلا نمی دانستم كه كی شهید شده ای. خیال می كردم همان زمان جنگ بود كه رفته ای و آن زمان هم داشتند برایت بزرگداشت می گرفتند.آخر این بزرگداشت گرفتن عادت ماست. هنر ماست. اصلا وظیفه ماست.ما كه دستمان به دامان فهم شما نمی رسد. بسنده كرده ایم به بزرگداشت ها.  

آ سید مرتضی...

ما كه تعارف نداریم. ما اهل اسرافیم. خیلی اسراف می كنیم. در خوردن. پوشیدن. خوشگذرانی كردن. مشغول بودن. در همه اینها اهل اسرافیم. ولی نمی دانم چرا وقتی نوبت شما و همراهانتان میرسد اهل ذوق می شویم و اهل قناعت! به خاطره ای از شما كفایت می كنیم. ببینید با تصاویرتان چه می شود. نمی دانم اگر این صدای شما نبود چگونه می خواستند بگویند كه آنان نیز اهل فضلند و اهل سنگر و جهاد و مبارزه .

آ سید مرتضی...

بی ادبی است. ببخشید. جسارت است. ولی دل خوشی از همراهانتان ندارم. خیلی متلك می پرانند. در رودرواسی گیر كرده اند. بی چاره ها می خواهند بگویند كه اشتباه كرده اند ولی... ولی خوب مردند دیگر!!! مرد غرور دارد انگار!!! نمی توانند بشكنند. حاضرند قفس بسازند اما ... نمی دانم این دیگر چه نوع مردی است.سید هم می گفت كه نباید قلم و دوربینت زمین بماند. ولی انگار كسی مرتضی نخواهد شد. كسی به مردی مرتضی نخواهد رسید. دوربین و قلمت آنقدر سنگین است كه كسی جرات نكند نزدیكش شود.

هنوز هم منتظر آن پرستوهایی هستی كه برگردند و از راه و قافله ات حدیث تو را بخوانند اینبار؟ نمی دانم این حدیث انتظار كی پایان می گیرد؟ ولی...

خوب امروز روز تولد شماست. تولد سومتان. تولد اول را مادرتان گرفت و تولد دومتان را خودتان وقتی با نور سال 57 و انفجارش معنی گرفتید و تولد سوم را ما با خونتان در نامردی تمام می گیریم.

مبارك است...

آ سید مرتضی...

بگذار ما آدمان ادیبی باشیم كه یكی با حافظ و یكی با سعدی و ما هم با نوشته های تو حال كنیم. خیال هم نكن كه به مغز سخنانت دست یافته ایم. انتظار خوش پایانی نیست. ما قافیه های حرفهایت دلمان را برده است. هنوز نفهمیده ایم كه خورشید حقیقت را از دل فطرتت بیرون كشیدی و در كلماتت ریختی... اینها مال خودتان...

آ سید مرتضی...

دردمان را گفتم. وقتی كردید به ما نیز سری بزنید. ما مرده ایم و توان حركت نداریم شما كه زنده اید و سر سفره. به سید احمد آقا _همشهری ماست_ هم سلام برسان.. هوایمان را داشته باشید. با هم دیگر دستی بر آرید و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را هم كمی بتلكانید...

به خدا دوستتان دارم...