محمد چهارشنبه 10 بهمن 1386 11:01 ق.ظ نظرات ()

ای خوش آن جایی كه بوی سیب بود

دیر به سخن آمده بودید!

تا جایی كه همه ترسیدند كه توانایی سخن گفتن نخواهید داشت.

بچه های بسیاری در سن و سال شما پدر و مادر را صدا می زدند و قند در دل آنها آب می كردند. اما لب های شما هنوز هیچ حرف و كلمه ای را متبرك نكرده بود.

شاید از همان اول هم می دانستید كه همه چیز ارزش گفتن ندارد.

شاید از همان اول سخن را به اقلیم عشق واگذار كرده بودید و دل را مخاطب نگاه های مباركتان می خواستید. شاید از همان سنین كودكی تان می دانستید كه هر چقدر كه بر عمر شریفتان افزون شود، گوشهای كمتری را برای گوهرهای درونتان لایق خواهید یافت. همه كه سلمان و عمار و مقداد و ابوذر نمی شوند.

شاید از همان اول می دانستید كه روزی نه چندان دور خواهد رسید كه هر چه این خواهرتان _‌ زینب بزرگوار را می گویم _‌ صدایتان بزند جوابی از لب های خشكتان نخواهد شنید.

اما فدای نامتان همه دل و جان ناقابل من؛ آخر این پیامبر است كه دارد صدایتان میزند. همان كه شما را پاره ای از وجودش نامید و هر جا كه می رفت و هر جا كه می نشست می گفت: " حسین پاره وجود من است. هر كه او را بیازارد مرا آزرده است. و هر كه او را خشنود كند مرا خشنود ساخته است."

و حتما یادتان است كه صحابه چگونه برای خشنود ساختن شما یكی بر یكی دیگر پیشی میگرفتند و برای سلام دادن به شما سبقت می جستند. شاید از همان اول می دانستید كه این مهربانی ها دیری نخواهد پایید كه نفاق ها با بی حرمتی ها رو خواهند شد و یكی یكی دامان شما "اهل خانه" را خواهد گرفت و یكی را به میخ در مجروح، یكی را به سجده در مسجد كوفه شهید، یكی را به مدینه و در خانه خویش و به دست ناوفایی از سربازان شیطان مسموم و شما را، و شما را، و شما را... اجازه بدهید هنوز بماند...

خودتان كه می دانید. من چه بگویم. آنقدر حدس زدم كه دیدم هنوز فكرم از افق شما خیلی كوتاه تر از این هاست.

شما دیر به سخن آمدید و من نمی دانم چرا. همه می ترسیدند كه شاید توانایی گفتن نخواهید داشت. شاید هنوز باید زمان می گذشت و زمانه ها تغییر می کرد و شما به صحرای عرفات آنگونه زیبا و پر محتوی می خواندید خدایتان را و برای ما دستور زبان پرستش را به یادگار می گذاشتید. ولی آنروز پیامبر هر چقدر صدایتان زد جوابش را نمی دادید و هنوز كودك بودید. و علی و فاطمه همه دلشان برای حرف زدن شما پر میكشید.

نمی دانم زینب، خواهرتان هم بود یا نه. ولی می گویند شما در مسجد بودید. هنوز تا آن هنگام حرفی شایسته نیافته بود كه بر زبان مباركتان جاری شود كه پیامبر برای اقامه نماز در آنجا، كنار شما و شما در كنار ایشان در همان جایی كه ما امروز محراب می گوییم با همدیگر حاضر بودید.

شاید ایشان هم فكر میكردند شما مثل هر روز صفهای نماز را یكی یكی خواهید شكافت و به هنگام ركوع و سجود پیامبر بر پشت ایشان سوار خواهید شد و ایشان با یك دست به ركوع برخواسته و با دست دیگر شما را بر پشت نگه خواهند داشت. مبادا كه بر زمین بیافتید.

می گویم ایشان كجا بودند كه شما را در میان خاك های كربلا ببینند و با یك دست از سجده برخواسته و با دست دیگر شما را نگه دارند تا از اسب بر زمین نیافتید. بگذریم كه اینها حرف من نیستند. من كجا و وصف عشقبازی شما در كربلا كجا.

ولی پیامبر هم در فكر روزهایب مثل همیشه بود كه دست به نشانه تكبیر بالا برد و پایین آورد و "الله و اكبر" گفت كه شما هم گفتید: "الله اكبر"

چه شد نمیدانم.

چه حسی داشت پیامبر نمی دانم.

چه شوق و ذوق و لذتی داشت پیامبر از لب به سخن گشودن شما نمی دانم. ولی گفتید "الله اكبر" و پیامبر باز هم فرمودند "الله اكبر".

شما باز هم تكرار فرمودید و ایشان هم باز فرمودند"الله اكبر".

چه شوقی داشت پیامبر كه با "الله اكبر" گفتن شما باز هم و یكبار دیگر هم گفتند"الله اكبر". گفتید و گفتند. گفتید و گفتند. شاید آن دست های كوچكتان _ مفتاح الغیب _ كه كلید گشایش درهای بسته آسمان و زمین بود را هم مثل پیامبر از آسمان به زمین می آوردید و تكبیر می گفتید. هفت بار پیامبر گفت و هفت بار شما تكرار كردید. پیامبر سپس به نماز پرداخت و چه نمازی بود؛ كه آنان كه در راه شما هستند امروز هم شروع نمازشان با هفت تكبیر به قیام و قعود و ركوع و سجود می آغازند.

....

خورشید روی نیزه به بلندای آسمان رسیده و وقت اذان است.

اكنون در مناره های كوفه صدای اذان دارد می پیچد!

چند الله اكبر دارد اذان نمازشان؟!

چه خالی دارد این تكبیرهای اذان كه دل زینب را اینگونه كباب می كند؟!

الله اكبر

الله اكبر

الله اكبر

...

امان از دل زینب