محمد چهارشنبه 14 مرداد 1394 06:56 ب.ظ نظرات ()

هفت سال بلم زندگی‌مان را در میان خوف هجران و رجای التیام در کشتی ارباب، با همه‌ی فراز و نشیب‌هایش راندیم... خاطرات غرقه‌ی طوفانی‌مان گواه همه‌ی بیم و امیدهایی است که در تک‌تک ساعات و آنات این هفت‌سال، نه تجربه، که تا مغز استخوان‌های‌مان زیستیم... خواستم به پاس این هفت سال تشکری کنم از تو که این صحیفه‌ی نه‌چندان خواندنی را سطر به سطر با من آمدی و در نگاشتن این زندگی همراه و همدل و همسفر بودی...

همسر شورانگیزم...  بعد هفت سال احساس طفل تازه به دبستان رفته می‌کنم... هفت سال پر از شادی و غم به پا خاستن‌ها و زمین‌خوردن‌ها... قد کشیدن هزینه‌های سنگینی دارد؛ گاهی به اندازه تعداد موهای سیاهی که سفید شدند.... نه من در این دنیا غنیمتی دارم که به پایت بریزم و نه دنیا غنیمتی ارزش‌مند برای بخشیدن به تو دارد... امیدوارم قلبت همواره دریچه‌ و مجرای تابیدن اسم «رحمت الهی» باشد و وساطتت در بخشیدن فیض مهربانی مداوم و مستدام... بالیدن این روزهایم را مدیون توام... روزگارت به‌دور از سالیان یخ‌زده‌ها باد و ابدیتت قرین امام روز سلسله‌ها...