محمد چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 12:04 ب.ظ نظرات ()

 

 

 

بهانه‌ی خوبی شده است؛ می‌روم و می‌نشینم ترمینال؛ همان جایی که داد می‌زند کوچ، هجرت، رفتن، راهی شدن، نماندن، نپوسیدن، نگندیدن. نیم ساعت می‌نشینم در روی نیمکت و زل می‌زنم به پاهایی که روی ورودی ماشین لنگر می‌اندازند و سوار می‌شوند؛ سوار می‌شوند که بروند؛ شاید دیداری در پیش دارند؛ شاید عیادتی؛ شاید تجارتی؛ هر چه که باشد، دیگر نمی‌مانند که بگندند و بپوسند و بوی نا بگیرند.

مولایم می‌فرماید که سرنوشت‌ها در سفر رقم می‌خورند؛ پس چون عزم سفر می‌کنی آداب سفر به‌جا بیاور.

نشسته‌ام روی سکوی ترمینال و نگاه می‌کنم به رفتن‌های دیگران و ماندن‌های خودم. دور از شما چه بسی اشکی هم بریزم برای بدرقه‌ی هر چه مسافر است.

سفرتان به سلامت؛ الهی که در نیمه راه نمانید؛ الهی که به مقصد برسید؛ الهی که راه‌تان کج نشود؛ الهی که سفرتان خیر باشد...