محمد یکشنبه 20 تیر 1389 04:51 ب.ظ نظرات ()

اسوه 

 

دیوانه‌ام کرده‌ای ابراهیم؛ شیفته‌ام کرده‌ای هاجر!!!

دیوانه‌ات شده‌ام ابراهیم؛ از بس که می‌توانی ملکوت ببینی و دم برنیاوری و باز هم در زمین بمانی و در زمین بگردی و زمینیان را تماشا کنی! شیفته‌ات شده‌ام هاجر؛ که چشمان ملکوت ندیده‌ات از جنس ایمان چشم‌های ابراهیم است. اگر ابراهیم منظره‌ای تماشا کند که باید تو را در بیایان رها کند، تو نیز در بیابان آن‌چنان می‌مانی و ابراهیم را وداع می‌کنی، انگار آن منظر را دیده‌ای و فرمان آمده به ابراهیم را شنیده‌ای!!! تو که ساره نه؛ تو هاجر ابراهیمی؛ مادر اسماعیل؛ یار ابراهیم و مادر اسماعیل؛ همراه و همسفر ابراهیم و مادر اسماعیل؛ باید که پدر ایمان را چون تویی باشد...

ای مرد؛ ای ابرمرد؛ ای مزدیسنا مرد؛ چشمانت را به هاجر قرض داده‌ای؟! یا هاجر را به قلبت نشانده‌ای؟! زبانت گویای ملکوت بود؛ یا گوش‌های هاجر شنونده‌ی آن؟! هر چه باشد باشد؛ برای ما، برای حیات طیبه‌ی ما،  شما که اسطوره نه، اسوه‌ی مائید: «قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه» (4 ممتحنه).

شاگردان مکتب توایم و تشنه‌ و بی‌قرار چشمانت؛ کلاس چشم خودت را برپا کن؛ ما مردمان یسرآباد نیستیم؛ عسرآباد 21 ما، تو را طلب می‌کند؛ خود و با خودهایت را بیاور که به انتظارت نشسته‌ایم و بی‌قرار که درس زیستن مومنانه را فقط تو می‌توانی بیاموزی.

وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض علی ملت ابراهیم و دین محمد و منهاج علی، حنیفا مسلما، و ما انا من المشرکین... .