محمد جمعه 11 تیر 1389 03:28 ق.ظ نظرات ()

شکسته ها را بیاورم یا تشنه و بی مصرف مانده ها را

او هم آمد. دید همه دارند می‌آیند، رخ و خوابش را جمع کرد و آمد. نه این‌که نخوابد، نه؛ ولی تصمیم گرفت که دیگر در بیداری‌هایش نخوابد!

اولش راه باز بود؛ ولی بسته شد. در بسته بود؛ ولی دیوار نبود. یا باید قفل را با کلید باز می‌کرد؛ یا باید پرواز یاد می‌گرفت. دست به جیبش کرد. صاف صاف بود. صاف‌تر از قلب مومن. هیچ نداشت. کم آورده بود. زمانی که پرنده بود، جیبی داشت؛ ولی از وقتی خزنده شده بود و بال‌ها را کنار گذاشته بود، با جیبش باید می‌گشت. زمین جای جیب‌هاست.

دری روبرویش که بسته بود؛ آسمانی بالای سرش که بال می‌خواست؛ و مسیری که برگشت را نمی‌فهمد. بیدار بود و نباید می‌خوابید و این همه‌ی چیزی بود که می‌دانست. چه چیز بهتر از جیب خالی؛ دست به جیب کرد و سفیدی جیبش را بیرون آورد؛ رو به آسمان گفت: یا مَنْ یُعْطِى الْكَثیرَ بِالْقَلیلِ؛

دلش گواهی می‌داد که یا در باز می‌شود، یا بال در می‌آورد و می‌پرد. چه بخواهد؟! به دنبال چیزهایی بود که بخواهد: یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ؛

ولی روزگار خواب که حواس نمی‌گذارد. خیلی‌ چیزها که باید داشته باشد و نمی‌داند چه: یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْه؛ُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً.

باران بود که می‌بارید و اشتهایی که سیری نمی‌شناخت: اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاكَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاكَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ؛ کم که نمی‌شود آسمان با گرد کردن کف دستم و تماشای آسمان از میان سوراخ میان مشتم: فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ وَ زِدْنى مِنْ فَضْلِكَ یا كَریمُ...