محمد دوشنبه 7 تیر 1389 01:41 ق.ظ نظرات ()

اگر دیر آمدم مجروح بودم... اسیر قبض و بسط روح بودم

 

آفرید؛ همه را آفرید. مرا هم او آفرید. مرا همو آفرید که در را آفرید؛ همو که درهای بسته را آفرید؛ همو که وقتی می‌آفرید به‌جای درهای بسته دیوار را نیافرید. و من چه بدانم که چرا به‌جای درهای بسته دیوار را نیافرید؟!

«والله یعلم و انتم لا تعلمون»؛ و او می‌داند و و من [تو بخوان ما] نمی‌دانم؛ اما کافیست که او می‌بیند؛ اگر چه من نمی‌بینم!!!

و تو چه فکر می‌کنی آن‌گاه که به تفاوت‌های میان در و دیوار می‌اندیشی؟! و تو چه فکر می‌کنی وقتی از ایستادن در برابر در بسته، خسته [آری؛ خوب بخوان؛ خسته] می‌شوی؟! و تو چه فکر می‌کنی که برای خسته شدنت، برای از پا در آمدنت، همین یک در بسته هم کافیست! به دیوار چه نیاز؟! و تو چه فکر می‌کنی که برای یافتن کوچکی‌ات، دیوار که نه؛ در بسته هم کافیست! برای به زانو درآمدنت یک در بسته هم کفایت می‌کند! تنها یک در بسته...

«والله یعلم و انتم لا تعلمون»؛ و او می‌داند و و من [تو بخوان ما] نمی‌دانم؛ اما کافیست که او می‌بیند؛ اگر چه من نمی‌بینم!!!

گمان بزن؛ فکر کن؛ اندیشه کن؛ کمی فسفر بسوزان؛ کمی در زیر آن‌چه یافته‌ای بمان و ریشه بدوان؛ [تو بخوان under_stand]؛ کمی به پشت آن‌چه فکر می‌کنی بیاندیش؛ [تو بخوان "دبّر- یدبّر- تدبّر"] شاید که انسان خسته نیز همچون در بسته محتاج یک کلید است. یک شاه کلید! شاید که یک کلید همچنان که یک در بسته را باز می‌کند، یک «سلام» انسان خسته‌ای را دوباره بیافریند! شاید یک سلام؛ همین و فقط همین یک سلام برای عبور از حیات خبیثه به حیات طیبه کفایت کند؛ و من چه می‌دانم وقتی او می‌داند و من نمی‌دانم. اما کافی است که او می‌بیند؛ اگر چه می‌بینم که نمی‌بینم.

آفرید؛ مرا او آفرید. همو که مهربان بود و رحیم؛ هم او که رحمتش بر ... سبقت داشت؛ در آفریدنش بر دیوار آفریدنش سبقت داشت؛ مرا مهربانی آفرید که به جای دیوار، در را آفرید؛ مرا همویی آفرید که وقتی درهای بسته را می‌آفرید برای به زانو زدن انسان، و به جای در بسته، دیوار را نیافرید؛ چون مهربان بود. مرا همویی آفرید که می‌دانست انسان را طاقت پشت درهای بسته ماندن نیست.

 

پی.نوشت:

1- در = door، باب، قاپی،  

2- الهی قرات باب رحمتک بید رجائی...

3- چه می‌کند این اسم در، با بعضی دل‌ها

4- سلام علی من اتبع الهدی