محمد جمعه 4 تیر 1389 12:09 ق.ظ نظرات ()

هبوط به سمت نورآباد 

 

و خدا بود و هیچ نبود و کلمه بود؛ یکی بود و یکی نبود که نبود. خدا بود و کلمه بود. از اول بخوان. از اول اول بخوان؛ از آن‌گاهی که خدا بود و مخلوق تازه‌اش؛ تازه از آب و گل درآمده‌ای که باید برای ردای خلیفگی بزرگ می‌کرد دوشش را؛ تا ید خدا از آستین او دربیاید.

داستان این است ای انسان آفریده شده از آب و گل در کبد؛ ای مخلوق در سختی‌ها و رنج‌ها؛ ای برآمده‌ی مسافر به سوی خدا؛ بخوان که خدا بود و هیچ نبود جز کلمه و انسانی رو به اخراج. آفریده‌ شده‌ای برای بهشت؛ نه برای ماندن که برای رفتن؛ هبوط کردن و بازگشتن.

حال یا تویی که «سلوک» می‌کنی یا تویی که «استمساک» می‌کنی؛ چنگ می‌زنی؛ می‌گیری این سوی طناب را؛ تا بالا ببردت. تا که خسته نشوی؛ تا که از گهی تند و گهی آهسته رفتن رها شوی. حال تویی که یا مخاطب «یخرجهم» می‌شوی یا «یخرجونهم» را می‌شنوی. یا خارجت می‌کند یا خارجت می‌کنند؛ یا به وحدت می‌رسی یا اسیر و دربند و گرفتار و سرگردان و دربند کثرت‌ها می‌مانی. بنگر که کدامین را برمی‌گزینی.

 

پی‌نوشت:

الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلى النور والذین كفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور إلى الظلمات...؛ 257بقره