محمد سه شنبه 1 تیر 1389 09:00 ب.ظ نظرات ()

موسم آسمان

 

چقدر زیباست این مسیری که همه با هم طی می‌کنیم! متولد می‌شویم با گریه! و تا حالا نباید شده باشد که کودکی بدون گریه به این کاروان‌سرا بیاید! تا که راه رفتن یاد بگیریم، کلی باید زمین بخوریم. تا که حرف زدن یاد بگیریم، باید کلی کلام اشتباه و بریده بریده و جابه‌جا بگوییم. کسی حرفی نمی‌زند؛ ایرادی نمی‌گیرد. می‌خندند...

راه که می‌افتیم تا زندگی کنیم؛ تازه زمان "این گونه باش" و "آن گونه نباش"ها می‌رسد؛ جنگ روش زندگی‌ها؛ جدال لایف استایل‌ها. تازه اول زندگی است. راه می‌رویم و نوبت بن‌بست‌هاست. راه می‌رویم و نوبت کج رفتن‌هاست. تا خسته شویم؛ و شاید ناامید. که در ناامیدی بسی امید است.

می‌دانید اصلا کجا را اشتباه گرفته‌ایم؟! "سلوک" و "استمساک" را. دو پا برای رفتن و رسیدن کم است. پا که برای پریدن نیست. پا برای خریدن است و بازی با بهانه‌های زمین.

دستانت را باز کن؛ به سان پرنده‌ها به هنگام پریدن؛ استمسک؛ چنگ بزن. باید بکشند و بالا ببرند. باید به ریسمانی چنگ بزنی. حرکت افقی نیست، عمودیست. سلوک کنی، خسته می‌شوی؛ استمسک تا که ببرندت.

حبل خدا که بریده و انداخته نیست. حبل خدا یه سو به دست خداست و سوی دیگرش افکنده شده به زمین...

 

پی‌نوشت:

و رجب ماه جست‌وجوی سر رشته‌ی ریسمان خداست