محمد یکشنبه 30 فروردین 1388 05:55 ب.ظ نظرات ()

جز درد های اهورایی همقد خود نبین کسی را فرزندم... همسفرت دردت باشد و درد همه آنی که ÷س اندازش می کنی برای باریدن یک شب بلند عاشورایی

جوانه وجودم سلام...

روزگارت را چگونه می گذرانی؟ اگر از من بپرسی باید بگویم جز دوری از خودم ملالی نیست. شبان و روزان را سپری می كنم با مشغولیت های خودم. با همقد و اندازه های تو كه در درونم هستند و آنها را قبل از تو و همراه تو بزرگشان می كردم و با آنها بزرگ می شدم.

تو چه میكنی؟ خیلی نگران دردهایت هستم. از بس به دردهایت فكر می كنم كه خوابم نمی برد! نمی دانم چه كارشان كردی. آیا آنقدر دردهایت را كوچك انتخاب كرده ای كه با چند روز و شب بی خوابی و با این در و آن در زدن حلشان كنی یا آنكه دردهای مقدسی پیدا كرده ای كه بر وجودت افتاده؛‌از جمع جدایت كرده؛ به گوشه های خلوت استغنایت كشانده؛ آنقدر رنجت می دهد كه سراغ گوشه ای دنج بگردی تا سر بر چاهی بگذاری و داد بزنی؛ فریاد بزنی همه دردهایت را؛

خیال هم دل شدن با هیچ گوشی را در دل می پرورانی یا نه؟ نمی دانم تو آیا آن گوش را خواهی یافت كه حرفهایت را نه كه بشنود بلكه بنوشد. مثل یك لیوان آب گوارا؛‌مثل یك شربت سكنجبین در گرمای عطش آور تابستان های داغ هواهای فردی.

نمی دانم. نه می گویم بگرد نه می گویم نگرد. اما آن یكتا دستاویزت را از دست مده. آنقدر كوچك مباش كه اگر گوشی برای شنیدن نیافتی دردت را بتركانی و دورش بریزی. یا كه به لغات و جملات فاحشه گونه ای پایین اش بیاوری. درد بزرگ نهفتنش بهتر از گفتن به گوش های نامحرم است.

درد؛‌احترام دارد. درد ارزش دارد؛ ‌قیمت دارد؛ باید تمیزش كنی؛‌تر و خشكش كنی؛ به آب دیدگانت گاه و بی گاه بشویی اش و جلایی تازه به نفس هایش بدهی. بگذار دردت هی بزرگ تر و بزرگ تر شود. آنقدر كه جز خدا نتوانی به كس دیگری بگویی اش. آن روز است كه می توانی از خون جگر وضو بگیری و آن دو ركعت نماز عشق را كه هر مومنی باید آن را بخواند را بخوانی. اصلا مگر می شود نماز را بدون درد اقامه كرد؟ مگر می شود یک دانه اشک اقیانوسی که دل را بردارد و مستقیم سوار کشتی نجات کند بدون درد از آسمان قلبت ببارد؟

نماز بی درد باشد مچاله می شود. زمین می ماند. نه اینكه زمین بماند، كمی كه بالا رفت بر سرت آوار می شود.چه تن های به نماز ایستاده ای كه زیر نمازشان می مانند و می شكنند. نمازشان بر سرشان آوار می شود.نماز بر سرشان خراب می شود. آنها در ویرانه های نمازشان زندگی می كنند. نماز آنها را لعنت می كند. نماز نفرینشان می كند. مگر نشنیدی كه مولایمان كه نماز را اقامه كرد و زكاتش را داد و جهاد کرد و پرواز كرد و رفت. رفت تا از دور دستی بر بالای سر ما داشته باشد. نشنیدی مگر چه میگفت: می گفت در حالی كه لرزان و ترسان و گدازان بود: الهم انی اعوذ بك من صلاه لا ترفع؛ الهم انی اعوذ بك من قلب لا یخشع

فرزندم؛‌ دردهایت نگرانم كرده. می ترسم از جنس شكم و فروترش دردمند شوی. می ترسم دنبال دردهایی بی افتی كه همچون سراب  از بیابانی به بیابان دیگر ببردت. نمی دانم چگونه ولی باید دردهایی را بیابی كه كوهستانی ات كند. كوله باری به دوشت بگذارد سنگین. طاقت فرسا. كه بالای ارتفاعی ببری اش به امید چشمه ای. كوله باری كه سنگینی اش مثل بسته شدن بار یك فیل بر مورچه باشد. خیال مكن كه فیل ها بزرگ اند. فیل ها باد كرده اند. پف كرده اند. اما مورچه ها بیدارند. زحمت كش و كوشا و همیشه در تلاش. آنقدر كه می توانند سلیمان را زمین بزنند.

فرزندم؛ هیبت درد را بچسب و از بی همدردی شكوه نكن. آنكه باید ببیند می بیند. آنكه باید بشنود می شنود. پس خاموش باش. دردهایت را به هرزگی و فاحشه گی مفروش. بی همدردی به از دردمندی با بددردان. بد مست باش اما سست و خمیازه به دوش نه.

برگ سبزم؛ شكوفه روحم؛ بهانه نوشتارم؛ دردت را انتخاب كن. زود. بی درنگ. تا مبادا كه قبل از تو دست بكار شوند و وجودت را فتح كنند. به تو امیدها بسته ام. فراموشم نكن.