محمد پنجشنبه 1 اسفند 1387 11:05 ب.ظ نظرات ()

 

فزندم سلام

نمی دانم اگر پدری، فرزندی نداشته باشد كه بتواند او را بهانه كرده و خودش را بیشتر و بهتر بكاود و همه حرفهای گفتنی و نگفتنی اش را به او بگوید؛ چگونه سنگینی كمرشكن حرف های نشنیدنی او را آرام خواهد گذاشت؟

این روزها ایمان را روی میز خودم قرار داده ام. شب ها كه سر بر بالین می گذارم فكر می كنم كه چقدر اهل ایمان بوده ام؟ چقدر توانسته ام فرد مومنی باشم؟ اصلا چه دلیلی دارد كه با ایمان زندگی كنم؟ مگر كسانی كه ایمانشان به هیچ است از برخورداری های بیشتری لذت نمی برند؟

فرزندم؛

دیدم اینگونه نمی شود. كاغذی برداشتم و گفتم عمر من گذشت. بگذار فرزندم از ایمان، نمای بهتری داشته باشد.

بگذار همه سنگ هایی كه پیشانی پدر را شكسته است به زیر پای فرزند بی افتد. پس فكر نكن كه بالای منبر رفته ام و برایت موعظه می كنم. این سطرها فقط هموار كردن راه توست كه اگر گوش كنی و به جان بپذیری و خودت را مسلح آن كنی، از همه پدرانت پیشی خواهی گرفت. و اگر نشنوی یا آن را به پشت گوشت بیاندازی باز هم غم مخور. چون زندگی آنقدر هوشیار است كه اگر به زبان و نوشته نیاموزی به تازیانه های حوادث و پیش آمدها تو را تربیت خواهد كرد. ولی آن روز درد تازیانه شاید بردباری ات را كم كند و سنگینی ویران كننده ای بر قلبت فراهم آورد. چه بعید نیست كه فشار قبر چیزی شبیه فشار قلب در هجوم تازیانه های سلوك باشد.

فرزندم؛

ایمان چیزی نیست كه تابلویی باشد كه بر بالای سرت نصب كنی تا هر كسی به آن رسید تو را احترام كند؛ نان و نام برایت بیاورد؛ تو را پاس بدارد به خاطر ایمانت؛ بزرگت بشمارد به خاطر ایمانت.

دلبندم؛ هرگاه ایمانی داشتی كه به خاطر آن بزرگ شمرده شدی و نامت بر سر زبان ها افتاد و به خاطر دارای بودن آن ایمان عزیز و محترم داشته شدی، بترس. بترس بر خودت از داشتن آن ایمان. نه اینكه بر زمینش بگذاری و بی ایمان روزگار بگذرانی. نه!

مواظب باش كه این سوت و كف و هوراها بالا نبردت و ایمانت را از دستت نگیرد. مواظب باش و ترسان باش از آفرین و احسنت ها كه ادامه مسیر را از تو بگیرد. فكر كنی كه به آخرش رسیده ای و بهتر از تو بیشتر از تو كسی نمی داند. خطر ناكتر از ایمان داشتن خطری بیش نیست.

ایمان آن عطر دلنوازی است كه داشتنش همان و ریخته شدن شیطان های رنگارنگ كه هر كدام تخصص ویژه ای دارند همان. خطر "داشتن ایمان" از نداشتنش كمتر نیست. آنكه سر خود به زیر انداخته و دنبال شیطان می رود كه نیازی به لشگر كشی شیطان ندارد.

لشگرها و صف های دوره دیده و كلاه سبز و كلاه سرخ و كلاه كج و كاماندوهای روانی شیطان كه بر روانت می ریزند و ذهنت را به تسخیر خویش در می آوردند و شك و شبهه و خستگی و یاس و دلهره و اضطراب و حس به بن بست رسیدگی را بر تو وسوسه می كنند مدام؛ آنگاه رخ می نماید و بر تو هجوم می آورد كه تو به دروازه های شهر ایمان رسیده باشی.

خودت را آماده كن برای مبارزه با این روزها. كار سختی نیست كه چشم از تفاله های اطرافت برداری و از آنها نخوری. كار سختی نیست كه گاو چشمت و خوك نفست را در زمین های لجن و متعفن نچرانی. اما آخر راه اینجا نیست. اصلا راه آغاز نشده است.

راه آنگاه آغاز می شود كه در هزار میدان متعفن و لجن بیاندازندت و سرپا بمانی. وجودت را شیطان تسخیر كند و همه دام هایش را خنثی كرده و به "حوض كوثر ایمان" خودت را برسانی.

فرزندم؛

خدا را در چشمان زیبای آهو یافتن هنر مومن بودن نیست. چرا كه كسی اگر آهوان خرامان را در سبزه زارهای هوش ربا دید و ایمان نیاورد؛ نوازش نسیم صبا بر كنار چشمه های جوشان را دید و قلبش رام ایمان نشد؛ باید در داشتن روح و فطرت و وجدان در او شك كنی.

عزیز دل پدر؛

خودت را آماده كن و بساز كه بتوانی در نیش عقرب، گزش مار؛ وزش طوفان ها و رگبار تگرگ ها خدا را بیابی و سجده ات را از دست ندهی. آنقدر رام ایمان شو و قلبت را به تصرف یقین دربیاور كه نشستن پروانه ای كه لطافت پاها و بالهایش ربوبیت خدا را به یادت می آورد، نیش عقرب نیز جبروت و عزت و تكبر را بیادت بیاورد.

قلبت را آنقدر وسیع و سرافراز كن كه همه اسما الله در آن بدرخشند. خداست كه همه حول ها و قوه ها به او بر می گردند و خدا هیچ بنده ای را آزار نمی دهد. همه زمین و همه زمان آیات و نشانه های اوست. با آیات خدا با خدا صحبت کن. بخیل مباش و چشم تنگ مشو كه اسم لطیف را به خدا نسبت دهی. خدا هزار و یك اسم دارد. یكی از یكی دیگر زیباتر.

ایمان داشته باش كه افقی مردن كار سختی نیست. زمان همه را اینگونه خواهد برد. مرد باش تا به عمودی رفتن بیاندیشی. به قامت های سرخوش پران...