محمد پنجشنبه 24 بهمن 1387 05:52 ب.ظ نظرات ()

اخی اخی ای المصائب اشتکی.. عن هتکی او سلیبی؟

 

سه قدم دیگر؛ دو قدم دیگر؛ یك قدم دیگر كه بردارید آغوش پیامبر در انتظار شماست. پدربزرگ امروز مهمان خانه شما هستند. آمده اند علی را ببینند. فاطمه را ببینند. حسن را ببینند كه برای خودش كم كم دارد مردی می شود. آمده اند شما را و زینب را ببینند. زینب كه هیچ وقت از شما جدا نمی شود. همه دنیایش "حسین" است و او دنیایش را از دست نمی دهد. به اسم شما زبان باز كرد. همه بچه ها مادر می گویند و او حسین گفت.

 

قدم هایت را آرامتر بردار حسین جان...

مادر سفره پهن كرده است. كاسه ای خرما و كاسه ای سرشیر تازه_ كه ام ایمن آن را آورده است_ در آن گذاشته است. ببین چه لبخندی بر لبان پیامبر نشسته؟ چرا شادمان نباشد؟ همه جگر گوشه هایش یك جا جمعند! همه نور دودگانش _یكجا_ با هم هستند!

چه شد؟ چه شد كه پیامبر ناگهان پژمرده شد؟ چه شد كه پیامبر ناگهان از جا برخاست و گوشه ای رفت و به نماز ایستاد؟ ببین پیامبر در سجده چگونه گریه می كند؟

كسی نمی تواند نزدیك پیامبر برود. همه گریستن پیامبر را می بینند و كاری نمی توانند بكنند. تو فقط می توانی! قربانت حسین جان. آهسته قدم بردار و نزد پیامبر برو. آهسته برو كه خلوت پیامبر نشكند. جبرئیل خبری آوده است كه ایشان را چنین محزون كرده. قدم بردار و آهسته پیشش بنشین. شاید كه آرامتر شود!

آهسته قدم برمی داری. نزد پیامبر می نشینی. با دستان كوچك و نازنینت خرما در دهان مباركشان می گذاری. محاسن اشك آلود پیامبر را آرام آرام نوازش می كنی. شبنم از رخسار آفتاب گونه اش می چكانی. و می پرسی: "چه شد پدرجان؟"

پدربزرگ می گوید و تو میشنوی. چه پرسش و پاسخ هایی!

رخسارت چه رنگی گرفته است حسین جان! اشتیاق همه وجودت را فرا گرفته! گویا خودت برای دیدن آن روز شتاب داری! می پرسی: "پدر جان چه كسانی به زیارتم خواهند آمد؟" جواب میشنوی و باز می پرسی: "برای آنان چه نصیبی خواهد بود؟" باز جواب میشنوی و از اشتیاق شعله ور می شوی.

اما قدری آرامتر حسین جان. قدری آرامتر...

 

قدم هایت را آرامتر بردار...

دیگر شاید قدم دیگری باقی نمانده باشد! زینب همه امیدش به این قدمهاست.این قدم های "حسین تنها" نیست. قدمهای پیامبر است كه دارد از زینب دور می شود. قدمهای علی و فاطمه است كه دارد از زینب دور می شود. حسن زینب دارد می رود. همه اهل بیت زینب دارند با این قدم ها می روند.آرامتر قدم بردار جان خواهر. هجران جان كاه است. چشمانی كه از گوشه خیمه نظاره گر رفتن توست دیگر توان دیدن از گوشه خیمه را ندارد. جان خواهر آرامتر... این خواهرت زینب است كه از پی ات دوان است. آفتاب به شفق نشسته ام قدری آهسته تر غروب كن. این باغ مگر چند حسین دارد؟

 

قدم هایت را آرامتر بردار حسین جان...

همه جمع "اهل خانه" پراكنده شدند. مدینه و كوفه و اینك كربلا. آرامتر برو كه كسی برای رفتن به زیر تیر و تیغ و سنگ و نیزه چنین شتاب نمی كند. آرامتر برو عزیز دل خواهر كه كسی برای رفتن به زیر سم اسبان و ستوران چنین شتاب نمی كند... آهسته تر...

مهلا مهلا... یابن الزهرا...

مهلا مهلا... یابن الزهرا...

مهلا مهلا... یابن الزهرا...