محمد پنجشنبه 17 بهمن 1387 02:19 ب.ظ نظرات ()

تاریخ... بگرد تا مرا نیز از اینسوی به آنسوی ببری...مبادا که!!!

یك تاریخ. یك تاریخ بلند و دراز، فراز و نشیب؛

هر چه از تاریخ خوبی بوده باشد، وارثش كه شما باشید، می رفتید به پیكار با وارث هر چه زشتی و پلیدی و پلشتی است. و سیاه را از سفید باز شناختن كار شماست، راه شماست، عادت شماست، روش شماست، سیره شماست. كار امام است. كار هادی است. كار كسی است كه سیاه را از سفید و سفید را از سیاه باز می شناسد. چه كسی است در این زمان از تاریخ كه از شما بهتر سیاه و سفید را بشناسد؟

«یخرجهم من الظلمات الی النور»

تاریخ بسیار چرخیده است. شاید سفیدی در گردونه تاریخ، پرت شده باشد درون سیاه ها.

از مدینه كه خارج می شوید نزدیكی های شما همیشه خیمه ای است. از شما فاصله دارد اما بریده از شما نیست. تا برسد به كعبه خدا و حجش را انجام دهد و از حج قصد دوباره مدینه كند، باز هم خمیه اش نزدیك شماست. با فصله اما نه جدا!!!

نمی دانم. زهیر است كه نزدیك شما می آید یا شما منزل را گونه ای انتخاب می كنید كه اسب زهیر آنجا خسته خواهد شد و ناچار خیمه اش را برپا خواهد كرد تا روز فردایی دیگر؟! تا روزی كه همسرش می آید و می گوید:"فرزند رسول خدا، فرزند فاطمه زهرا تو را می خواند؛ نزدش نمی روی؟"

می روی. با اخم هایی درهم. چهره ای گرفته.

بر میگردی با لبخندی برلب. شادان. مسرور. گویی همه دنیا و آخرت را به تو داده اند یكجا. خیمه ات را از ریشه بر میكنی! نمی دانم چه می شود. چه بر سر تاریخ می آید. تا دیروز سیاهی و امروز سفیدی؟

***

«یخروجنهم من النور الی الظلمات»

تاریخ بسیار چرخیده است. شاید سیاهی در گردونه تاریخ، پرت شده باشد درون سفیدها.

می فرمائید: "مشعل ها را خاموش كنید. عهدها را فراموش می كنم و بیعت ها را بر میدارم. هر كه می خواهد برود. هر كه بماند فردا حجله خون است".

دسته ها جدا می شوند. می روند. یكی ترك میكند میدان را و می رود سراغ خانه اش. سراغ بیغوله ها و بیطوطه ها؛ سراغ اسطبل ها و طویله ها؛ سراغ قلك ها و عروسك ها و پستانك ها و بادبادكها.

آن دیگری بدتر. می رود آنطرف. سكه های بیشتری آنجا می دهند. مقام پخش می كنند آنجا. اصلا فردا كه غارت ها شروع شوند كلی كاسب خواهند شد!!! فرزند رسول خدا كه ندار نیست!!! شاید انگشتری از شما به او برسد!!!

نمی دانم چه میشود. چه بر سر تاریخ می آید. تا دیروز سفیدی و امروز سیاهی؟