محمد یکشنبه 13 بهمن 1387 01:43 ب.ظ نظرات ()

شام هبوط آدم تا ظهر شهود شما... تا صبح ظهور منتقم خون شما

تاریخ، از «شام هبوط آدم» تا به «ظهر شهود شما» برسد، چقدر راه را، طی كرده است؟

از اعتراض ملائك و اعراض شیطان از سجود، تا برسند به دیدن "یفسد فی الارض" و "یفسك الدمی" شان_ تا به جاری شدن خون ثاراللهی شما_ زمین چند بار دور خورشید چرخیده است؟ آسمان چند بار باریده است؟ خورشید چند بار تابیده است؟ ماه چند بار بر پهنای شن های این بیابان بی آب و علف نور تابانیده است؟

چقدر؟ چندبار؟ چه مقدار زمان؟

می شود ریاضی نمی شود حساب كرد؟! نه؛

ولش می كنم! می نشینم با خودم... تنها؛

نه تنهای تنها، كه با شما!

با خیال با شما بودن، با شما همراه بودن!

اگر «اشتیاق با شما بودن»، آنقدر در وجودم نیرو نداشته باشد كه با شما همراهم كند، «با غیر شما بودن» آنقدر تلخ و متعفن است كه از آنها ببرم. فرار كنم از آنها. ولشان كنم با بادبادك ها و بادكنكهایشان، با تكاثرها و تفاخرهایشان و با پستانك هایشان، با قلك هایشان و صفرهایشان و یك هایشان، با طویله هایشان، اسطبل هایشان، با اسبها و زین هایشان، با نعل هایشان...

می گذارم تنهایشان، كه بلولند!!!  از آنها تنها می شوم. تنها می شوم از هر كس و هر چه كه مرا از شما بگیرد...

بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَیْكُمْ مِنْهُمْ‏

بیزارى جویم بسوى خدا و بسوى شما از ایشان

 

وَمِنْ اَشْیاعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِیآئِهِم،

و از پیروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان

 

چرا با شما همراه نشوم؟!؛

شمایی كه، هركس كه روبرویش شدید، نه اسب خواستید،‌نه نعل خواستید، نه زین خواستید، نه مال خواستید، نه منال خواستید و نه هر چه از این خیالات.

هر كه بود و هر چه داشت، با هر گذشته ای كه پشت سرش بار كرده بود، فرمودید: "خودت بیا... هر چه هستی و بودی بیا..." ؛ كم كه نبودند. مثل زهیر، مثل حر...

خوب؛ آمده ام؛ فرار كرده و «الموتور»؛

وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ، ثُمَّ اِلَیْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِیِّكُمْ،

و تقرب جویم بسوى خدا سپس بشما بوسیله دوستیتان و دوستى‏دوستان شما

 

برای من هم جایی هست در كاروانتان تا صبح ظهور؟