محمد پنجشنبه 19 دی 1387 11:30 ق.ظ نظرات ()

کشتی نجات حسین حرکتش در اقیانوسیست که از قطره اشکی که از قلب سوخته در حزن حسین بر میاید حرکت م یکند.

می آیم؛ رو به شما می کنم؛ می نشینم؛ نظاره تان می کنم؛ غرق در تعجب می شوم!!!

این جبرئیل است آیا؟! جبرئیل امین؟! چه شده که اینگونه سراسیمه بر شما فرود آمده است یا رسول الله؟

چه سنگینی ای است که اینگونه پیام آور وحی را "تاب از دست رفته" بر زمین آورانده است؟

کدامین آیه است که عظمتش اینگونه بال های فرشته امانت دار وحی پروردگارت را ناتوان ساخته؛ بی تابش کرده و اشک ریزان اینبار خودش را به شما رسانده است؟! فوج ملائک همراهش نشان از چیست؟!

چه سختی "سخت شده به سختی پیچیده شده" ای _صعب مستصعب_  قرار است بر قلب نازنینتان نازل شود جانم به فدایتان؟!!!

در این مدینه که هر کس دلش را غم بگیرد و بار غصه و ملال قلبش را فرش کند؛ رو به سوی شما می آورد، مقابلتان می ایستد به درخواست نظر، یا می نشیند به آرزوی نگاه، و از سر سفره لبخند و سرور الاهیتان_ که همیشه باز است و گشوده_ دلش را شادمان می کند و می رود؛ اما اینک، شما را، شما صاحب سفره لبخند و مهربانی را چه شده که سیل اشک به جای گلخند بر گونه هایتان نشسته است؟!!!

چه خبر است؟! مگر زمین و زمان می رود که از هدایت خالی شود که غم بی هادی شدن امت اینگونه پژمرده تان ساخته است؟! آخر عزیز جانم؛ شما باید که اکنون شادمان ترین و مسرورترین مرد زمین باشید؟!

هستی و وجود با همه گستردگی و عظمتش یک خدا دارد و خدا در همه هستی اش از آغاز تا پایان یک حسین بیشتر نیافریده است؛ حالا هم تنهاترین حسینش را به خاندان شما؛ به فاطمه شما و به علی شما داده است.علی و فاطمه را ببینید که همه غم هایشان با آمدن حسین پر کشیده است!!! شما اگر اینگونه گریه کنید می ترسم فاطمه و علی دنبال بهانه گریه تان بگیرند.

ببینید! نگفتم!!!فاطمه است که از پی اش علی دارد می آید. می دانند که هیچ کار شما بیهوده نیست. نه سخن نه سکوت، نه لبخند و نه گریه...

نشسته ام؛ روبروی شما، شما اشک می ریزید و من هم نظاره تان می کنم. لب باز می کنید و حرارتی در قلبم می یابم. چه حرارتی! چه شوری! چه شعوری! چه داغ بی مثالی! آتش اگر این باشد "یخ زده زمینمان" را گرم می کند تا قیامت. تا ابد.

آمده ام؛ روبروی شما؛ ننشسته ام... تمام قد ایستاده ام...قامت به گدایی بسته ام؛ به گدایی ایستاده ام؛ به گدایی دست سوی شما دراز کرده ام... گدایی یک قطره اشک؛ یک قطره اشک که اقیانوس عالم در آن جا داده شده است؛ قطره اشکی که در داغ حسینتان از قلبم بجوشد و از چشمانم سرازیر شود و سفینه نجات در آن موج شکنی کند و سوارم کند و از خودم رهایم کند!

آمده ام و ایستاده ام به گدایی؛

گدایی از در خانه ای که هیچ سائلی با کاسه خالی رد نشده است؛

اکرمنا و اضفنا یا حبیب الله...