محمد جمعه 8 آذر 1387 01:45 ب.ظ نظرات ()

 

آدمی را مجالیست به اسم زندگی، كه از طرف وجودی بالاتر از خودش به او هدیه شده است. نه در تولد و نه در مرگش دخیل است این انسان!!! بخند همسرم. به شیرین كاریهای خلقتمان بخند.

آدمی را آرزوهاییست! خواسته هایی است.! ساعت ها و ماه ها و سالها با آنها میزید. بعضی آرزوها كوچكند و رسیده شده و تنها امروز خاطره ای شیرین اند. اما با بعضی از آرزوها انگار كه متولد شدی! با آنها بچگی كردی. بازی كردی. زمین خوردی. هر روز تر و خشكش كردی. هر روز آب و تابش دادی. لباسش را عوض كردی. آرزو همان آرزوی 27 سال پیش توست اما چقدر بزرگ شده است؟! درست مثل خودت! بعضی وقت ها فكر میكنی كه این را دیگر نمی شود آرزو گذاشت. برای بلوغش "جشن تكلیف" میگیری و اسمش را می گذاری آرمان....

بخند همسرم. بخند. بخند كه آرزوها همیشه خندیدنی بودند. همیشه آنها را كه بازگو میكردی برایت می خندیدند! برایم می خندیدند! اصلا می گفتیم كه بخندیم! ساعت هایمان را با آرزوهای خنده دار می گذراندیم!

دختر كوچكی كه بودی همیشه لباس سفیدی داشتی كه دستی در دستت بود و كفش هایی بلند، موهایت پریشان، و انگار چیزی شبیه پرواز و دیگر هیچ. حتی نگاه نمیكردی كه دست كه را گرفته ای...

پسر كه بودم همیشه اسبی سفید داشتم. ردایی بلند كه لجام اسبی را هر جا كه میكشیدم به آسمان نعل می تاخت و از نعل هایش نور می پاشید. می آمد و كسی را سوار میكرد و میرفت. دیگر آنقدر غرق در تاختن بود كه نمی توانست ببیند چه كسی را سوار كرده است...

آروزهای خندیدنی بزرگ شدند و جدی شدند و آرمان شدند. اسب ها رفتند و لباس های سفید را با خود بردند. همه كس را می توانستی ببنی. همه كس را می توانستم ببینم. آروز بالغ شده كه امروز آرمان بود دنبال فردی می گشت كه دوباره به كودكی اش برگرداند. به فطرتش. "بزرگی كه كوچك شده باشد"!!! چیزی مثل نزول قرآن!!!‌ و مگر یكی شدن دو نفر از آیه های آن "كتاب مكنون و متین و مبین" نیست؟! قلبی كه پخته باشد ولی هنوز همان هوای فطرت را داشته باشد. بخند همسرم. بخند هم سفرم. بخند "هم پای پا به پایم"...

چشم باز كردی و چشمی را در چشمانت یافتی. قلب بزرگ شده ات را در قلب بزرگ شده ای دیدی. وزن كردی. مساوی مساوی!!! تو او بودی و او تو بود!!! با همه تفاوت ها و اختلاف ها شبیه شبیه!!! و مگر نه این است كه همسر آدمی را از همان خاك آفریده اند؟!!! كاشی كاری كه كاشی ها را یكی یكی چیده تا رسیده به دو تا كاشی های جفت جفت!!!  آخر مگر خلقت زوج آفریده نشده بودند؟! خودت را در او دیدی و خودش را در تو دید. قرار شد همان سواری و دست در دستی كودكانه باشد!

اما این آرمان مشترك را چگونه بار كنیم و ببریم و آرام آرام بگشاییم و آرزوهای كوچك را یكی یكی در حال شكوفه شدن ببینیم؟

این همه انگشت اشاره؟

این همه چشم كه دارد تو را می پاید؟

ترسیدیم!!!

مخصوصا آنجا كه به سواره هایی كه دیدیم كه نقش زمین شده بودند! این همه سواره زمین خورده، این همه نعش زوه كش و ناله كن!!! پیاده هایی كه اسبشان فرار كرده است و لباس های سفیدی كه گرد و خاك گرفته اند دیگر اجازه باز كردن آرزو را برای شكوفه زدن نمی دهد!!!  اینها چرا اینطور شده اند؟

چه كنیم كه نشویم!!! آیا ذوق زده شده اند؟ آیا برای اسبشان دام گذاشته اند؟ آیا "دیو سفید موی سیاه رویی" است كه تیراندازی میكند؟

همسرم... نترس...خندان باش... سواره ایم و تا آخر سواره خواهیم ماند!!! اسب های عاشورایی زمین خوردن نمی دانند!!! سرخ هم كه برگردند، بی سوار هم كه برگردند اما همیشه سرپا می مانند!!! بخند همسرم... بخند همسرم...

بخند كه "عهد موسایی" با ماست! اگر برای آذوقه مجبور باشم ترك تازی كنم زود برمیگردم! اگر در سخت ترین شرایط تنهایت بگذارم و به "وادی طور" بروم برای گرفتن آتش و یافتن راهنما است!!! برای "دیدن خضر" هم كه برم و بگوید"آیا طاقت همراهی خواهی داشت؟!"، برای هر دومان می روم!!! هم اسب و هم همسوارم را دوست دارم! سفر كه تنهایی نمی شود!!! نترس همسرم... بخند و زنده باش و برای سفرهایم دعا كن و بدرقه راهم را با "آب های همیشه جاری متصل به امام" برایم آغاز كن...

......................

*** امروز داشتم نامه ای از امام خمینی را به همسرش می خواندم و تفاوت زبانش را زمانی كه برای تدریس فصوص الحكم با زمانی كه برای روستایی های كشاورز و زمانی كه برای همسرش نامه می نوشته را می دیدم، دیگر نمی گویم چه ام میشد!!!

خجالت می كشیدم!!! اینقدر بیگانگی