محمد سه شنبه 21 آبان 1387 10:35 ب.ظ نظرات ()

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد... فریبنده زاد و بپفریبا بمیرد... شب مرگ تنها نشیند به موجی... رود دور و تنهای تنها بمیرد... در آن گوشه چندان غزال می سراید.... که خود در میان غزل ها بمیرد... تو دریای من بودی آغوش بگشا... که این قوی خسته آمدست تا بمیرد

روز اول:

اول گفت: "قلبم درد میکند، کمکم میکنید؟".

گفتند جدی؟ از چشمتان است. باید چشم پزشک بروی!

گفت: نه بابا چشمم درد نمی کند. اینجاست. قلبم.

دیگران دست بر سر و صورت و شکمش کشیدند و تنها قلبش بود که کسی فکر نمیکرد. و قلبش درد می کرد و دیگر به کسی چیزی نمی گفت.

روز دوم:

سکوتش را دیدند و گفتند: "ای وای. عجب شکم دردی گرفته." گرفتند و داروی شکم در شکمش ریختند. چشمش را عمل کردند. شکسته بند پایش را درآورد و دوباره سرجایش انداخت.

او دیگر هم شکمش هم پایش هم چشمش درد میکرد و قلبش بالاتر از همه درد می کرد. به گونه ای که درد شکم و پا و چشمش را نمی فهمید.

روز سوم:

گفت:"قلبم درد می کند. به دادم برسید. من داروی دیگر نمی خواهم. اگه به دادم نرسید می میرم."

به اورژانسش بردند. به صورت اورژانسی به همه جایش رسیدند. فقط قلبش مانده بود!!! متخصصی در اورژانس نبود!!!

روز آخر:

او مرد؛ و خاکش کردند. بر سر قبرش نشستند. ناله می کردند. زجه می زدند. می گفتند:" مرحوم چشمش درد می کرد. گوشش درد میکرد. سرش درد می کرد. شکمش درد میکرد. پایش درد می کرد. دستش درد میکرد. مویش درد میکرد. کیسه پانکراسش هم درد میکرد. مرحوم مغفور فقط قلبش سالم بود!!! فقط به قلبش دلخوش بود که سالم است!!! خدا رحمتش کند!!! "

بر سر قبرش سنگی گذاشتند که در آن نوشته بودند: " مرحوم سالم القلب جنت مکان..." مرغی بر سرقبرش آمد و نشست و با ادبیات مرغی خواند: او فقط قلبش درد میکرد. فقط قلبش. گفت و نشنیدند. ساکت شد و کشتند. تنها زاد و تنها زیست و تنها مرد."

مردمی که بالای قبرش بودند گریه میکردند. می گفتند:"ببینید این مرغ هم درد او را میگوید. مرغ هم می دانست او گوشش، چشمش، زبانش، دستش، پایش، شکمش و ...ش درد میکرد و فقط قلبش سالم بود که مرد!!!!!!!!!!!"