محمد یکشنبه 19 آبان 1387 06:26 ب.ظ نظرات ()

محک محن ... محک محن... محک محن... محک محن...

باید از "وطن عاریه" ای ات پای بیرون بگذاری تا طعم "گم وطنی" را مزه کنی و حضور عرش نشین را در اسفل السافلین دنیای پست بفهمی! باید که طعم غربت های کودکانه را بچشی تا بفهمی "صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک" چه آتشی در دل نهفته دارد!

باید که به تلاطم "حیرت در غربت" بیافتی تا بتوانی داد بزنی و فریاد کنی که "یا نورالمستوحشین فی الظلم"! باید عابر و راحل پله پله زندگی ات باشی تا زائر "فاینما تولوا فسم وجه الله" گردی! باید اسیر زمانه دروغ گوی دروغگوپرور شوی تا هنگام زجه زدن در دادرس خواهی؛ "حبیب قلوب الصادقین" حلاوت صدق زیر دندان هایت مزه باز کند.

داد بزن. فریاد کن. غریبانه فریاد کن. همچون "به موج افتاده خسته بی کس" باش که جز "غیاث المستغیثین" را برای فریاد رسی نمی یابد و آنگاه داد بزن و فریاد کن که همینجا نقطه و منطقه و حال استجابت است.

آی خدا؛ آی خدای بازیگردان؛ آی کارگردان زبردست؛

آی که همه مهماتم در نظر تو کاری کودکانه بیش نیست؛ آی که همه اضطراب هایم در نگاه صبور اندر صبور تو عطسه ای زودگذر را می مانند.منم... هم او که می شناسی اش. در جستجوی تو و حروله کنان معرفتت. اجابتم کن که صبوری فقط تو را شایسته است. "طاقت طاق شده" ام را به "محک محن" که میکش، مقام صبر و رضا عنایت کن، که بیمناک دور گشتن از دروازه های باز گفتگو باتوام !!! همراهی ام کن...