تبلیغات
حیات طیبه ::: Holly life:::حضور در ادبستان خدا حضور در محضر الهی :::

 

 

 

 

 

یادمان نور............. فرض کن در کره خورشید موجوداتی زیست میکنند که می خواهی و آنها هم می خواهند با تو ارتباط برقرار کنند! چگونه به این ارتباط می اندیشی؟ برای ارتباط با وجودی که هیچ اطلاعات دقیقی از آن نداری چگونه اقدام می کنی؟ چگونه موجود کم شعور می تواند برای ارتباط با موجود باشعور اقدام کند و حتی تصور چگونگی ارتباط با آن را داشته باشد ؟! سبحان است رب من !!! "اکبر من ان یوصف" است پروردگارم!!! اگر پیام را او نمی فرستاد که با شعورتر است، چگونه می شناختیمش !!! اگر پیام را کسی منتقل می کرد که در دریافت و رساندن پیام اشتباه میکرد آیا، نقص شعور این موجود باشعور نیست؟ فکر کن به اینکه پیام موجود باشعور چگونه می تواند باشد؟ چه میتواند باشد؟ اگر نباشد موجود کم شعورتر چه می شود؟ هستی پیام دارد چرا که هستی معنی دارد. "وجهی باقی ای بعد از فنای کل شی ای هست. " بارها و بارها اگر معنی داری را اگر دریافته باشی باید قبلتر از هر کاری، اصول و قاعده حاکم بر پیام را بفهمی؛ درک کنی؛ شعورمندتر از واقع ایت پیام شوی؛ آنگاه باز هم بپرس که تحریف یعنی چه ؟ چرا تحریف اتفاق می افتد؟ چرا دین خداوند به ادیان و الله پرستی به الاهه ها و الهیات تبدیل میشوند و عجیبتر آنکه رویاروی هم می ایستند؟! باز هم نایست و بپرس . بپرس که چرا در ظاهر هیچ اتفاقی نمی افتد از زمان اصالت دین تا تحریف ادیان؟ کتاب ادیان چرا اینهمه تغییر میکنند؟ چرا تورات و انجیل بعد از موسی و عیسی نوشته می شوند؟ چرا کتابت قرآن تاریخی چنین را ط میکند؟گاه بی نقطه گاه با نقطه!!! شاید یادت بیاید که پیام به ما به کلمه و لوگوس رسیده است. کلمات ما مربوط به هزاران سال پیش. و ما کلمه بازان ادیبی هستیم که از آنچه میگوییم و میشنویم و مینویسیم چندان اطلاعاتی نداریم!!! تعجب نکن این تازه آغاز راه است. شاید یادت بیاید که در روز اول آفرینش تو تنها نبودی و همه خلقت مامور به سجده شدند و یکی در این میان سجده نکرد! این همه مدت این دوست ما کجا بوده است؟ در این میان آیا آنانکه می دانند با آنانکه نمی دانند برابرند؟ آیا آنانکه به دانستن اکتفا می کنند و آنانکه کمر همت میان می بندند و جهاد میکنند، برابرند؟ نیستند! به پاس همه نوری که برای ما پاشیدند و می پاشند...

زنده باد نور...

زنده باد نورنوردان...

..

..

..

..

..

..

..

..

..

..

..

..

..

..

 

 

 

می پرسی حیات طیبه یعنی چه ؟ برایت می گویم : اگرگاهی دلت برای خودت تنگ می شود درنگی کن و آنگاه به حیات طیبه بیاندیش ... بیاندیش که اگر صورتی فرا صورتها بود "که هست" دنیا را چگونه می دیدی و زندگی را چگونه می نگریستی ؟؟؟ اگر همه اسم ها و برچسب ها را از صورت ها بر میداشتی دنیای تازه یافته ات را چه می نامیدی ؟ می دانی که همه نقاب زده اند !!! دنیا را بی مسما اسم گذاشته اند !!! اسم ها را معنایی دیگر در پس پرده است !!! آنچه من از کلمه تو می یابم با آنچه تو از آن کلمه منظور داشتی یکی نیست !!! می دانستی این ها را ؟؟؟ و من با تو برای این عمری جنگیدیم و خراشیدیم و خراش برداشتیم و یک روز ننشستیم که تصویر کنیم به همدیگر مقصود و منظورمان را ... ... .. . حیات طیبه ... اسمهایم را با مسما می کند ... دین با دین و علم با علم و هنر با هنر... و همه با هم و با همدیگر به صلح مینشینیم و گوش جان به آفریدگار عاشق خود میدهیم ... ... .. . به کودکی ام فکر میکنم و گذرش تا به امروز ... و اینکه چگونه باورهای دیروزم در دیروزها و امروزها رنگ باخته اند ... و اینکه چگونه حب ها به بغض ها و بغض ها به حب ها تبدیل می شوند ... چون بید به پای ایمان خویش میلرزم ... میلرزم برادر ... میلرزم خواهر ... میلرزم برای فردای خود که چه چیز جای چه چیز را خواهد گرفت ... میلرزم اما قلبم به امید فرداها زنده است و هنوز با همه شورش می تپد ... شور دارد این پله پله بالارفتن ها ... زمین خوردن که ندارد ... انگار که قرار است پله پله بالا برویم ... پله.... پله ... تا ملاقات خدا ! پله پله تا روزی که هیچ از ایمانت خبری و از خودت اثری نماند ... حیات طیبه حکایت این بالا رفتن هاست ... قانونش برای خودش عالمیست ... هیچ شکی در آن نیست ... لا ریب فیه ... پایین هم که بیایی اگر در حیات طیبه باشی بالا میروی ... همه مسیرها به او ختم میشوند ... مولایم صادق راستگو میگوید : "به عدد خلایق راه هست برای رسیدن به خدا" السلام علیک یا سبیل الله ... تو هم اگر همدرد منی خویش منی و خویشاوند من که قانون خویشاوندی اینجا به خونی نیست که در رگ هایمان جاریست ... خویشاوندی ما به دردیست که در جان و روحمان ساریست ... قدم مینهی به نردبان آویخته و پله پله تا ملاقات خدا می روی ... همین امروز بود که نگاهی و سلامی حامل پیامی از خود او بود ... پیام آورده بود که به هر جا که رو کنید من آنجا هستم ... "فاینما تولوا فثم وجه الله " حیات طیبه ... حیات طیبه جای زندگیست ... جای حیات است ... حیات پاک ... حقیقت حیات ... معنای حقیقی زیستن ... و بودن ... و شدن ...

 

 

 

++++++++

 


......................................................

نامه خداحافظی................[روزنوشت , ]

فخلع نعلیک

همراهان گل...

هم تشنه های همسفر...

هم پایان مملو از امید و صداقت...

هم بهاران و هم دغدغه ها...

هم دردها و هم تپش هایی که حرف زدن با شماها و نوشتن با شما ها آنقدر دلچسب بود که خدا می داند...

تلاش ناچیزی بود برای رویا دیدن. وگر نه این پاها توان رفتن به سمت حیات طیبه را ندارد. تاریخی منتظر آن روز است که ساقی حیات طیبه بیاید و سیرابمان کند. نوح و ابراهیم آرزوی حیات طیبه داشتند، موسی و عیسی در خلوت هایشان حیات طیبه می طلبیدند، فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه فدکیه شان حیات طیبه را تفاوت چشمه اهل بیت با چشمه های دیگر می دانند،

تلاش شکسته بسته ای بود برای یافتن راهی برای هم زبان شدن به واسطه سبزترین خواستنی های فطرت. شکوفه هایی از تمناهای سبز بود که فقط سعی داشت مرور و تمرینی باشد برای بزرگ آرزو کردن. اینکه پای هوس ها و امیدهایمان کمی بیشتر از آرزوی ماشین و مدرک و پول و خانه باشد...

کم بود، کاستی بود؛ قطعا؛ اما از بنده چیزی چز کمی و کاستی که صادر نمی شود. راه های خطا رفته ای بود؛ انشا الله آن نازنین علمدار حی و حاضر حیات طیبه دستمان را بگیرد و به راه آورد...

اگر توفیق این بود که دل دل کردن های بزرگ و قشنگی بر جان هایتان بنشید و عطش های خواستنی و خدایی از جام وجودتان برآید ما را که تشنه ایم فراموش نکنید...

امید دارم که همگی از آنانی باشیم که وقتی باران طلوع باریدن آغازید از جرعه نوشان سفید پوشی باشیم که لبیک گویان شتاب به سمت او می گیریم...

تلاشم این بود که مهندسی دیگرگونه ای از واژه ها بیابم. باغی و بوستانی باشد برای گردشی امروزی تر در باغستان های عطرت. محبت هایی که ریشه در محبت ایشان داشته باشد. بغض هایی گلویمان را بگیرد که محمد و آلش بغض داشتند. فرقی بین یزید و شمرهای دیروزی و امروزی نبینیم. عاشوراهایمان را وسیعتر بخوانیم. نستله و کوکاکولا و پپسی خوری نباشیم که کمیل هم می خوانند و اسم آقا و ریش از صورتشان پایین نمی افتد.

نامه خداحافظی نوشتن سخت است. قصدم کمی بازبینی کمبود  هایم بود. موش های وجودم را می گشتم که انبان گندمم را به یغما می برند و در جنگ اخلاق باعث زمین خوردن می شوند. دنبال راهی می روم که کمی بر شرمندگی هایم مرهم باشد. راهی برای انبان بانی. و الا این سجده ها را ابلیس همه اش خواهد دزدید.

این صفحه را باز می گذارم برای یک نذر. یاد گرفته ایم که برای نیازهایمان نذر کنیم. برای نیازهای بالاتر هم باید نذرهای بالاتری کرد. حیات طیبه نذر آن نیازم...قصد دارم صفحه تازه ای باز کنم و به آن نذر عمل کنم. باشد که دوباره اجازه نوشتن در این صفحه را داشته باشم. صفحه ای به اسم یک شهر...حتما خبرتان خواهم کرد...

تشنگی تان روز افزون...

 

 

دوست دار همه تان/ التماس دعا

محمد/ ح/ط

 

::: نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 و ساعت 07:48 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

از فرقت تا تقرب به قرآن................[استفهامات , ]

هر چه باشد قرآن نور است و بی نور نمی توان شب تاریک غیبت را به سر گذاشت

هر متنی و هر ادبیاتی در زمان خودش، اگر خوب فهمیده می شود به خاطر این است که ذائقه درک آن مطلب نیز به همراه تولید ادبیاتش در اختیار مخاطب قرار داده شده است.

در زمان رسول اکرم وقتی چوپانی چون ابوذر می آمد و با شنیدن یک آیه از پیامبر به ایشان ایمان می آورد شاید به خاطر این بود که ذائقه ای که روش زندگی، رفتار و منش پیامبر زمینه ای برای فهم بالاتر و درک سریعتر و رسیدن به لایه های عمیق تر معنایی آیات قرآنی را فراهم می کرد.  

اگر امروزه درک پیام های قرآنی برای ما سخت است و آن را برای اهل تخصص و جمعی قلیل محدود می دانیم به خاطر این است که ذائقه قرآنی از زندگی ما رخت بربسته است. خیلی ساده باید قبول کرد که برای درک معانی قرآن باید همچون قرآن خوابید و بلند شد، لباس پوشید و غذا خورد، جنگید و صلح کرد، مریض شد و شفا یافت تا در رویارو شدن با آیات قران نیز بتوان در بطون قرآن سیر کرد.

دور شدن از قرآن آنچنان برای مان عادی شده است که با شنیدن ترجمه یک آیه احساس می کنیم در برابر یک دانشمند هستیم. ما از قرآن و جامع قرآنی و فرهنگ قرآنی و تمدن قرآنی و در نهایت انسان قرآنی دور شدشه ایم.

در دیوارهای این شهر نوشته بودند: «در زمان غیبت وقتی بلاها به شما روی آوردند به قرآن پناه آورید» یادم افتاد که چگونه باید به قرآن پناه بیاورم در حالی که ماه ها طول می کشد تا با یک آیه از قرآن احساس آشنایی بکنم.

البته معنای دیگری هم می توان از این موضوع دریافت کرد. قرآن صامت وقتی از زبان قرآن ناطق آموخته نشود، نتیجه اش همین می شود که می بینیم. ای کاش کلاس هایی بود که می رفتیم و می نشستیم و از زبان قرآن ناطق _ امام عصر _ فرهنگ قرآنی را یاد می گرفتیم.

نمی دانم. شاید از این درد معناهای دیگری هم بتوان استخراج کرد. ولی هر چه که باشد از این حلقه خارج نیست که رسیدن به قرآن اهلیت می خواهد و اهلیت قرآن در کلاس های قرآن به دست نمی آید. هرچند می تواند زمینه ساز نزدیکی به قرآن باشد ولی اگر قرار بود به این ترتیب به قرآن تقرب جست باید همه کسانی که در زمان ائمه و خود پیامبر زندگی می کردند متقرب به قرآن می شدند.

کجای کار از دست ما در رفته است؟

کجای ارتباط با قرآن را متوجه نشده ایم

 

::: نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت 1388 و ساعت 02:22 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

همسفر درد................[نامه ای به فرزندم , ]

جز درد های اهورایی همقد خود نبین کسی را فرزندم... همسفرت دردت باشد و درد همه آنی که ÷س اندازش می کنی برای باریدن یک شب بلند عاشورایی

جوانه وجودم سلام...

روزگارت را چگونه می گذرانی؟ اگر از من بپرسی باید بگویم جز دوری از خودم ملالی نیست. شبان و روزان را سپری می كنم با مشغولیت های خودم. با همقد و اندازه های تو كه در درونم هستند و آنها را قبل از تو و همراه تو بزرگشان می كردم و با آنها بزرگ می شدم.

تو چه میكنی؟ خیلی نگران دردهایت هستم. از بس به دردهایت فكر می كنم كه خوابم نمی برد! نمی دانم چه كارشان كردی. آیا آنقدر دردهایت را كوچك انتخاب كرده ای كه با چند روز و شب بی خوابی و با این در و آن در زدن حلشان كنی یا آنكه دردهای مقدسی پیدا كرده ای كه بر وجودت افتاده؛‌از جمع جدایت كرده؛ به گوشه های خلوت استغنایت كشانده؛ آنقدر رنجت می دهد كه سراغ گوشه ای دنج بگردی تا سر بر چاهی بگذاری و داد بزنی؛ فریاد بزنی همه دردهایت را؛

خیال هم دل شدن با هیچ گوشی را در دل می پرورانی یا نه؟ نمی دانم تو آیا آن گوش را خواهی یافت كه حرفهایت را نه كه بشنود بلكه بنوشد. مثل یك لیوان آب گوارا؛‌مثل یك شربت سكنجبین در گرمای عطش آور تابستان های داغ هواهای فردی.

نمی دانم. نه می گویم بگرد نه می گویم نگرد. اما آن یكتا دستاویزت را از دست مده. آنقدر كوچك مباش كه اگر گوشی برای شنیدن نیافتی دردت را بتركانی و دورش بریزی. یا كه به لغات و جملات فاحشه گونه ای پایین اش بیاوری. درد بزرگ نهفتنش بهتر از گفتن به گوش های نامحرم است.

درد؛‌احترام دارد. درد ارزش دارد؛ ‌قیمت دارد؛ باید تمیزش كنی؛‌تر و خشكش كنی؛ به آب دیدگانت گاه و بی گاه بشویی اش و جلایی تازه به نفس هایش بدهی. بگذار دردت هی بزرگ تر و بزرگ تر شود. آنقدر كه جز خدا نتوانی به كس دیگری بگویی اش. آن روز است كه می توانی از خون جگر وضو بگیری و آن دو ركعت نماز عشق را كه هر مومنی باید آن را بخواند را بخوانی. اصلا مگر می شود نماز را بدون درد اقامه كرد؟ مگر می شود یک دانه اشک اقیانوسی که دل را بردارد و مستقیم سوار کشتی نجات کند بدون درد از آسمان قلبت ببارد؟

نماز بی درد باشد مچاله می شود. زمین می ماند. نه اینكه زمین بماند، كمی كه بالا رفت بر سرت آوار می شود.چه تن های به نماز ایستاده ای كه زیر نمازشان می مانند و می شكنند. نمازشان بر سرشان آوار می شود.نماز بر سرشان خراب می شود. آنها در ویرانه های نمازشان زندگی می كنند. نماز آنها را لعنت می كند. نماز نفرینشان می كند. مگر نشنیدی كه مولایمان كه نماز را اقامه كرد و زكاتش را داد و جهاد کرد و پرواز كرد و رفت. رفت تا از دور دستی بر بالای سر ما داشته باشد. نشنیدی مگر چه میگفت: می گفت در حالی كه لرزان و ترسان و گدازان بود: الهم انی اعوذ بك من صلاه لا ترفع؛ الهم انی اعوذ بك من قلب لا یخشع

فرزندم؛‌ دردهایت نگرانم كرده. می ترسم از جنس شكم و فروترش دردمند شوی. می ترسم دنبال دردهایی بی افتی كه همچون سراب  از بیابانی به بیابان دیگر ببردت. نمی دانم چگونه ولی باید دردهایی را بیابی كه كوهستانی ات كند. كوله باری به دوشت بگذارد سنگین. طاقت فرسا. كه بالای ارتفاعی ببری اش به امید چشمه ای. كوله باری كه سنگینی اش مثل بسته شدن بار یك فیل بر مورچه باشد. خیال مكن كه فیل ها بزرگ اند. فیل ها باد كرده اند. پف كرده اند. اما مورچه ها بیدارند. زحمت كش و كوشا و همیشه در تلاش. آنقدر كه می توانند سلیمان را زمین بزنند.

فرزندم؛ هیبت درد را بچسب و از بی همدردی شكوه نكن. آنكه باید ببیند می بیند. آنكه باید بشنود می شنود. پس خاموش باش. دردهایت را به هرزگی و فاحشه گی مفروش. بی همدردی به از دردمندی با بددردان. بد مست باش اما سست و خمیازه به دوش نه.

برگ سبزم؛ شكوفه روحم؛ بهانه نوشتارم؛ دردت را انتخاب كن. زود. بی درنگ. تا مبادا كه قبل از تو دست بكار شوند و وجودت را فتح كنند. به تو امیدها بسته ام. فراموشم نكن.

 

::: نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین 1388 و ساعت 04:55 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

انتخابات و آزمون ذائقه................[قاب صفر , ]


برای اقامه عدالت باید وضو با خون گرفت

انتخابات نزدیک می شود.

پی نوشت یک:

فطرت بر حسب قدرت رجحان تشخیص می دهد که آنچه در بیرون اتفاق می افتد با نسبتی منعکس از موجودیتی است که درون انسان نیز وجود دارد.

میل به عصیان و تسلیم، دو انگیزه قوی و فطری هستند که بسیاری از اعمال دیگر نیز از آنها سر بر می دارند. توانایی و قدرت انتخاب انسان آنجا به بیراهه می رود که توان برگزیدن یکی از این دو را به طور مطلق به خود می دهد. بی توجه به این نکته که وجود هر دو این میل ها به عنوان ابزاری است که باید چیز ثالثی از آن ساخته شود. و الا خداوند چرا هم توان دوست داشتن به ما داده است و هم توان متنفر شدن. و اگر انسانی خود را غرق در دوست داشتن صرف کند و هیچ سراغ متنفر شدن نرود آیا عقلا صحیح به نظز می آید؟ و بالعکس.

پی نوشت دو:

انتخابات نزدیک می شود و بار دیگر کسانی که انگشتشان بنفش می شود به امتحان سپرده خواهند شد. انتخاب بین محمود احمدی نژاد یا هر کس دیگر نیز، غیر از رو شدن ذائقه ها در میل به غذایی که با آن پرورش یافته اند چیز دیگری نیست. همچنان که مطلقا فرد ایرانی نمی تواند از آبگوشت گربه چینی و سوسک پلوی ژاپنی استفاده کند، کسانی که سرپرست طغیان جمعی در آخرالزمان_ولایت طاغوت_ میل به غذای ویژه ای را درون ذائقه وجودیشان پرورش داده، به کاندیدایی رای خواهند داد که تغییر سمت ذائقه عمومی به سمت مقابل آن، مانع تراشی کرده است.

انتخاب امسال در حقیقت محکی است برای اینکه میزان موفقیت ذائقه سازان پشت دولت نهم در سمت گیری ضد طغیان و طاغوت با همه سختی ها و مانع هایش چقدر بوده است؟ آیا سختی ها و رنج ها و ابتلائات متعددی که عموما جنس آن اقتصادی بوده است، طاقت مردم را بریده است و یا نه، همچون ریاضت دره شعب ابی طالب توانسته است میل به داشتن حکومتی نه غربی نه شرقی را درون مردم شعله ورتر کند؟

بدترین انگیزه برگشت از احمدی نژاد، سرخوردگی از اصلاحات عدالت طلبانه اوست. چرا که عدالت چیزی نیست که بتوان در 4 سال آن را محقق کرد. و بهترین انگیزه رای دوباره به او استقامت و استواری او با همه کمبودها و کاستی هایی است که در راه تحقق آرمان والای انقلاب تحمل می کند.

کافیست بدانیم تحقق دموکراسی و توسعه پایدار چیزی جز همراهی با جریان طغیان آخرالزمان نیست، هر چند برای رسیدن به حتی اولین و کمترین حد از توانایی برپاکردن حکومت عدالت محور، احمدی نژادها کمبود های زیادی داشته باشند. رسیدن به حکومت عادلانه اگر انصاف هم باشد حداقل راهی راه و زمانی را می طلبد که دموکراسی خواهان و توسعه طلبان این راه را در آن زمان پیموده اند.

 

::: نوشته شده در شنبه 29 فروردین 1388 و ساعت 02:57 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

نوشته امام خمینی به فرزند و عروسش................[پله سوم آراستگی , ]

ثانیه های خضوع یک ابر مرد

پسرم، خود را كه به فطرت الله تخمیر شده ای دریاب، و از گرداب ضلالت امواج سهمگین خودبینی و خودخواهی نجات ده و به سفینه نوح كه پرتو ولایت الله است ركوب كن كه "من ركبها نجی و من تخلف عنها هلك"...

فرزندم، كوشش كن كه در صراط مستقیم كه صراط الله است و لو لنگان لنگان حركت كنی و حركات و سكنات قلبی و قالبی را رنگ معنویت و الوهیت دهی و خدمت به خلق را برای آنكه خلق خدا هستند بنمایی.

انبیاء عظام و اولیاء خاص خدا در عین حال كه مشابه دیگران اشتغال به كارها داشته اند، هیچگاه در دنیا وارد نبوده اند؛ چون اشتغالشان بالحق و للحق بوده؛ در عین حال از رسول ختمی صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده كه فرموده است: " گاهی بر دلم غباری می نشیند و من هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش می خواهم" شاید رویت حق در كثرت را كدورت حساب می فرمود.

پسرم، خود را مهیا كن كه پس از من بر تو جفاها رود و نگرانی ها كه از من دارند به حساب تو بگذارند. اگر حساب خود را با خدای خود صاف كنی و پناه به ذكر الله بری هراسی از خلق به خود را مده كه حساب خلق زودگذر است و آنچه ازلی است حساب در پیشگاه حق است.

خداوندا، ما ضعیف و ناتوانیم و عقب افتاده از قافله سالكان، تو خود از ما دستگیری فرما...

ربنا عاملنا بفضلك و لا تعاملنا بعدلك

والسلام علی عبادالله الصالحین

 

و تو ای دخترم، امید است كه توفیق بكار بستن آداب این معراج بزرگ الهی را داشته باشی و به راهنمایی این براق الهی از بیت مظلم نفس هجرت كنی الی الله. و به خدای بزرگ پناه می دهم تو را از آنكه مطالعه این اوراق بر تعلقات نفسانیه ات نیفزاید و تو را چون نویسنده ملعبه شیطان نكند.

دخترم هر چند در تو بحمدالله لطافت روحی یافتم كه امید آن است كه هدایت الله شامل حالت شود و با عنایت او جل و علا از چاه عمیق طبیعت خلاص شوی و به صراط مستقیم انسانیت راه یابی. لكن از كید شیطان و نفس خطرناكتر از آن غافل مباش و به خدای بزرگ پناهنده شو. انه رحیم بعباده...

دخترم؛ اگراز مطالعه این اوراق خدای نخواسته نتیجه حاصل نشود مگر خودنمائی و مجلس آرائی و سر توی سرها آوردن، بهتر است از مطالعه آن صرف نظر بلكه احتراز كنی كه مبادا چون من گرفتار تاسف شوی.

و اگر ان شا الله خود را مهیا كنی كه از مطالبی كه از كتاب و سنت و اخبار اهل بیت عصمت و افادات اهل معرفت اخذ شده است به جان استفاده كنی و استعداد و لطافت قریحه ای كه خداوند عطا فرموده بكار اندازی بسم الله... این گوی و این میدان...

امید است در این معراج انسانی و معجون رحمانی دل از غیر خالی كنی و با آب حیات قلب را شستشو دهی و چهار تكبیر زده خود را از خودی برهانی تا به دوست برسی.

و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدركه الموت فقد وقع اجره علی الله...

 

 

::: نوشته شده در جمعه 28 فروردین 1388 و ساعت 08:13 ق.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

فرار از دنیای شتاب...................[پله دوم پیراستگی , ]

دنبال چه می گردی كه قطار راه افتاده است!!!!

صغری: شتاب، زائیده شیطان است.

كبری: شتاب، خصوصیت دنیای مدرن است.

نتیجه: دنیای مدرن، دنیایی شیطانی است.

شرح حكم:

دنیای امروز، دنیای سرعت است. دنیای شتاب. دنیای هیجان و التهاب. دنیای بدو و نایست. دنیایی شده است كه هر چه ساخته می شود باید طعمی از شتاب و هیجان را داشته باشد.

دنیای ماشین آلود امروز،‌دنیایی است كه اگر سرعتش را بگیری می خوابد. می میرد. شتاب، در این دنیا آنقدر بالاست كه اگر برق كشوری به اندازه یك ساعت قطع شود،‌كشورهای پشت سر او به اندازه چندین سال از او سبقت می گیرند!!!

اگر از شهروندان این دنیا هستیم،‌و اگر با قواعد آن زندگی می كنیم، می خواهیم با این سرعت به كجا برویم؟ از كجا فرار می كنیم؟ به كجا می خواهیم برسیم؟ از كدام مسیر می خواهیم با چنین شتابی فرار كنیم؟ چرا با شتاب می خواهیم برویم؟ كدامین رفتارها و خصوصیت های اخلاقی و درونی ما، زائیده شتاب گرایی در دنیای امروز ماست؟ كجای وجود آسمانی ما از تیغ تیز و خنجر خونریز شتاب، زخم خورده است؟

اولین جرعه:

شتاب یعنی عجله. سرعت یعنی عجله. اضطراب یعنی عجله. عجله از ریشه "عاجله" است. عاجله یعنی دنیا. اظطراب فرزند عجله است. و دنیای امروز از آن رو در اضطراب است كه شتاب گرفته است. به كدامین سو اما؟ پیش گویی ها نشان از آن دارد كه پایان این شتاب،‌دره سهمگینی منتظر نشسته است. پرتگاه خطرناكی...

دنیای امروز از آنجا كه ذاتش، شتاب و عجله است، به بلوغ خود رسیده و خودش را به تمام و كمال معنی، به نمایش می گذارد. همه توان و هنر دنیوی خویش را رو میكند. همه لباس های خوش رنگ و خوش نقشش را می پوشد. همه طنازی های فریبنده خویش را به كار می بندد. اهل خویش را می یابد، استخدام خویش می كند و مربی پرورش می دهد، و سرباز می گیرد.

اهل دنیا، به رنگ دنیا هستند. به آدابش بلند می شوند و می نشینند و نشو و نمو می كنند. اهل دنیا اهل شتابند. اهل فرار. اهل هیجان و اهل تحور، اهل التهاب و اهل سوت و بوق و كف و سورنا و هورنا...   

دومین جرعه:

فرار، فكری دنیایی است. مشرك و دنیا زده است كه فرار می كند. شتاب امری بی هدف نیست. شتاب لازمه فرار است. و آدمی هر چه اهل فرارتر باشد شتاب زده تر است.

حال اینكه، دنیا برای «دنیا نزده»، كاروان سرای عبور است و نیازی به فرار از آن ندارد. در آن زندگی می كند چون بر آن پا گذاشته است. عالم برای او حضور است. چون همیشه در محضر است نیازی به فرار ندارد. نیازی به شتاب هم ندارد. آرام است و در حال تمكین. متواضع و صبور. رام و اهلی. سربه زیر و سر بلند. قانع و مطمئن...

 

::: نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین 1388 و ساعت 05:48 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

ققنوسی ها................[پله دوم پیراستگی , ]

ققنوسی ها با هم می پرند... آسمانی فاصله نیست 

رنج آباد زمین را رمزی است كه جز ابتلاء كلیدی توان گشودن آن را ندارد.

ققنوس وار زیستن و سیمرغ گونه زادن و مولود شدن، افسانه سر زبان ها نیست. داستان میلاد بال و پر است برای داشتن دنیایی دیگرگونه در میان رنج سرای متعفن؛ برای رسیدن از رنج به درد؛ رهیدن از ملال و زوال تعلق و شناور شدن در اكسیر اطمینان بودا وار بی پیوندی با هرچه كه ارزش دلبستن را ندارد.

مكتب ققنوس،‌ ادبستان درد است. در كلاس ققنوس دردمندی آزمون ورود است. مكتب دار ققنوس، به محك اشك خلوت شبانه و آه سوزان روزانه نظر می كند و «اخلاق كریمه ققنوسی» عطا می نماید. ساقی ققنوسیان پیاله های عطش آتش را به تب درد می گرداند و به لاجرعه نوشانش بی مقدار می نوشاند. چه هرچه شورش بیشتر نیشش بیشتر؛ هر چه نیشش بیشتر نوشش بیشتر.

اشك های تمساح و آه و ملال های زاغچه، نشان رنج زدگی در زمین متعفن با زمستان های یلدایی است. «بی رغبتی ققنوسی» به ساحل های شوره زار را نسبتی با خستگی و فرسودگی مردابی های ساحل نشین نیست. خستگی از فرسایش ساحل را با تشنگی شوره زارهای دنیا چه نسبت؟! نخواستن به "داشتن"، ققنوسی را چه فامیلی با بی تابی به داشتن نداشته ها؟! اولی عقده از پا وا می كند و دومی عقده به خانه دل می بندد! «بال های ققنوسی»، زیور طاووس گونه برای خودنمایی در جمعیت و ارضای منیت درون در فردیت نیست. بال های ققنوس هیزم های «تولدی دوباره» است كه هیج ققنوسی بی آتش، نه می زاید نه متولد می شود.

آنكه همراه ققنوس می شود، همزادان درد اوست. درد مشترك «قبیله ققنوس» را در كنار هم بودن دوام می بخشد. قبیله ققنوس نه به رنگ پیوند، هم نژاد می شوند و نه به پیش وند و پس وند تفاخر و تكاثر و طبقه، همخون و شهروند. نژاد ققنوس آتش است و آنچه آتش گرفته حال آتش گرفته را می داند؛ آتش گرفتن به تماشا فهم نمی شود و پرواز شراره ها از آن جز به پراكندگی همدردان فهم نمی شود. آنچنان كه گویی پراكندگی شان، عین همزادی باشد. چه فرزندان ققنوس از هم می پاشند و قله های دور از همدیگر را آشیانه می كنند. چه آوای محزون شبانه و انزوای روزانه گواه معراجشان از جمع است و زوزه سكوتشان نشان دل كندن از آشیانه آتش. چه فاصله طوس از مدینه عین وصل محمدیست و قرابت طوس فصل هارونی! شراره ها كه كنار هم نمی نشینند!!!

ققنوسیان را آشیانه كنار آتش فشان است. پیامبران آتشند اینان و زرداشترانی كه نبوتشان توسعه آتش است. مدینه فاضله شان سوختن همگان و جامعه مقدسشان جامعه پختگان. حیات طیبه شان حیاتی است كه هیچ كس بی درد نباشد. اینچنین فتح رنج آباد می كنند و جامه رنج های پفكین و نمكین و بادكنكی را از تن ساحل نشینان و مترفین به در می كنند و به معجزه عریانی به ید بیضای موسوی "پوچی مقدسدردهای اهورایی را به جسد كافور آلود و نخوت اندودشان می دمند.

راز ققنوس، رمز رنج آبادی زمین است كه جز آیت آتش، آن را تلاوت نمی كند و جز شراره های پراكنده اش آن را وا نمی گشاید.

 

::: نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند 1387 و ساعت 11:01 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

شب لبخند................[تولی , ]

شکوفه می زند این شوره زارها به بارش لبخندت. تاکی انتظار؟ 

آقا؛ كمی به دل مردگی ما بخند كه امشب شب بارانی شماست، شب باریدن شماست، لیله القدر و مواقع النجوم شماست. كمی بخند به سرزمین های یخ زده و قلب های كپك زده. خورشید من، بخند كه این باران با لبخند شما رنگین كمان می شود.

كمی بخند به حاجیان قصد كعبه كرده احرام بسته و از طواف مانده! كه بی امام قبله ای نیست؛ كه بی امام قبیله ای نیست. فدای تو مال و منال و اهل و عیال عالمیان،

اصلا آقا بیا و بخند به نیت شكوفه زدنمان. بیا بخند به نیت شكوفه دادنمان، به نیت رسیدنمان، به بار نشستنمان، به نیت چیده شدنمان. آقا مباد كه ما را نچینی! مباد كه دعای «الهم اجعلنی من المستشهدین بین یدیه» مان به گل ننشیند؟! آقا همین نفس ها، همین نفس هایی كه حرمتت را نگه نمی دارند می دانید كه به امید آن روز است كه سینه را دوام تپیدن داده اند؛ و الا ما كجا و نفس كشیدن بی شما كجا!

آقا امشب شب خندیدن شماست؛ نمی دانم پیاله كدامین سر جاده نشین عاشقی امشب از لبخندهای شما پر خواهد شد؛ نمی دانم. اما ای كاش مجالی بود تا از ته مانده این كاسه ها من را نیز نصیبی بود. لبخندت ارزانی دلهای با حیا و با ادبی كه داغ بر دل شما نمی گذارند.  قطره های اشكت را نثار این دل شكسته دل شكن كن، همین كفایت دنیا و آخرت ما.

فدای خنده های شما؛ فدای گریه های شما،

السلام علیك حین تبكی و حین تضحك....

السلام علیك بجوامع السلام

 

::: نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1387 و ساعت 11:12 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

رزق آسمانی................[]

بر سر هر دانه ای بنوشته اند كه مال فلان ابن فلان ابن فلان است.. ای كوزه گر خوش دست دست مریزاد

در یك سفر كاری، چند روزی مسافر شده ام. و خدا می داند كه سفر را چقدر دوست دارم. سفر با همه سختی هایش را شب هایی كه نور چراغ هایی نا آشنا چشمك می زنند. سفر دوست داشتنی است؛ اینكه مجبورت می كند از دلبستگی هایت كنده شوی. دردناك است ولی سازنده. سوزنده است ولی پزنده.

به رزق و روزی فكر می كنم. به چیزی كه امروز آن را اقتصاد می نامند. به تفاوت هایی كه اندازه رزق و روزی آن را ایجاد كرده است. توانایی های اقتصادی افراد چه طبقاتی را ساخته اند. و این تفاوت طبقاتی چه مسابقه كثیفی را راه انداخته اند.

به تفاوت رزق و روزی فكر می كنم و كلام خدا كه می فرماید:

و هو الذی خلقکم خلائف الارض و رفع بعضهم فوق بعضا درجات لیبلوکم فی ما آتاکم؛

(خدا) کسی است که شما را خلفاء (و نمایندگان خود) در زمین قرار داد و بعضی را بر بعضی دیگر درجاتی برتری داد تا شما را به آنچه در اختیارتان قرار داده بیازماید. 165 سوره انعام

فكر می كنم به رزق و روزی ای كه هزار كیلومتر از من دور است و من را به خود می خواند تا بروم و آن را بردارم و به خانه ام بیاورم. فكر می كنم یه شتاب های خودم. به عجله های انگار تمام نشدنی كه در محدود شدن روزی به خدا شك می كنی و به رزاقیتش. حال آنكه بارها و بارها چنین اتفاقاتی را در زندگی دیده ایم و می بینیم.

می رسم به نقطه ای كه كه شاید تلخ است. نقطه تلخی كه خیلی ها زیر سوال می روند. می خواهم به گوش خودم داد بزنم: «آی پسرك، فرق می كند روزی و رزق گرفتن از پف كردن هواها و هوس ها و علاقه های پفكی و نمكی مردم با رزق و روزی گرفتن از پیش خدا، از آسمان»

نمی دانم چرا در زمین دنبال روزی می گردیم با اینكه همیشه می خوانیم: « و فی السماء رزقكم و ما توعدون»!!!

چگونه از این زمین كنده شویم خدا؟! فقط تو میدانی!و ما را مدام در تجربه ها و دردهامان مسافر می كنی تا كنده شویم. مقصد هایمان را كوتاه فرمان ربّا. آمین

 

::: نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1387 و ساعت 07:20 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

......................................................

زنبورهای نوش آفرین................[پله دوم پیراستگی , ]

اینجا جای دل بستن نیست. نیش زنبور هر چه بیشتر بهتر... فرار را بر قرار ترجیج دادن می آورد این نیش ها

رنج آباد دنیاست اینجا. ادبستان صبوری. اینجا حلم یاد می دهند. صبورتر كه باشی برنده تری. پرنده تری. پرنده كه باشی «راه برنده» تری.

زمین سیاره رنج است. و به قول سیدمرتضی راه برنده «آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست. پس ای برادر یاد بگیر كه در این سیاره رنج صبورترین ها باشی».

اگر اینجا رنج آباد است و مكتب خانه صبوری؛ پس هر چه رنج بیشتر بهتر! هر چه نیشش بیشتر نوشش بالاتر. و عجب از الطاف خفیه الهی كه بسته های نیش را چگونه می پیچد از روی لطف و سرازیر قلب های ما می كند و ما «ناصبورهای ناشكیبای شكوه گر»، همیشه فراری از این نیش ها هستیم. همه عمر دستهایمان به دعای الهم ارزقنا حلاوه عبادتك هستیم ولی آنگاه كه زنبورهای حلاوه بر خانه دلمان لانه می كنند تحمل نیشش را نداریم.

شیطان است. خود ابلیس رجیم كه نیش را بزرگ می كند تا حلاوت آنسوی نیش را از تو بگیرد. زمین نیش آباد است. هرچه نیش زننده تر نوش آفرین تر. زنبور كه هدف نیست. زنبور كه عدد نیست. نیش زنبور را چه حساب اینجا؟! اگر دل، حلاوت خانه عسل عبودیت الهی است چه بیم از این نیش ها؟!

وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ * و پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه از پاره‏اى كوهها و از برخى درختان و از آنچه چفته‏سازى مى‏كنند خانه‏هایى براى خود درست كن؛ 68 نحل

قلب مومن همچون كوه و جبل راسخ است. چون كوه استوار و قامت به ایستایی بسته. نه ورزش طوفان نه جاری شدن سیل ویرانش نمی كند. قلب مومن چون درخت است؛ درختی سرپا و سرسبز. سرپا از اقامه ادب و سرسبز از توكل؛ شكوفا از امید به خدا و بالنده از قطع امید از غیر خدا. چه بیم از اینكه زنبورهای نیش دار بیایند و برای آرام گرفتن از آن توشه بگیرند؛‌ حال آنكه این آمدنشان به وحی خداست. به خواست خداست. دلخواه رب العالمین است و شفاء قلوب در آن نهفته است.

دنیا، جای ماندن نیست. جای عبور است. جای قرار گرفتن نیست؛ سكوی فرار است. دل بستن را نشاید و ماندگاری در آن نباید. زنبورهای خوش قدم را ببین كه برای فراری دادن و دل نبستن و برای عبور دادن چگونه نیش های نوش آفرین را در دل ها فرو می برند.

خوش باد آفریدگاری ات ربا؛ خوش باد پرورش دهندگی ات سبحانا؛ خوش باد حكمت بی نظیرت هدیه گرا؛ خوش باد پروردگارم را كه از هر عیب و ظلم و تعددی بریست.

سبحان الله عما یشركون

 

::: نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1387 و ساعت 11:25 ب.ظ توسط : mosafer :::
::: نظر ها () :::

..............................................................................................................................................................................................

 

 

 

  • پیمایش در صفحات وبلاگ
  • 1 2 3 4 5 6 7 ...
  •  

    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .
    • .